جستجو - Login
هرکسي کار خودش
در تاریخ Sunday 27 April 2008

من چه کاري ميتوانم بکنم اگر تو بعد از چندين ده سال زندگي، هنوز خوب و بد خودت را نمي‌شناسي يا خوب و بدت با آنچه که من ياد گرفتم فرق دارد

اصلا به من چه که فلاني براي بچه‌هايش وقت نمي‌گذارد و وقت ندارد، درعوض دنبال هزار کوفت و زهرمار ديگري مي‌رود و وقت دارد … خوبش را هم دارد

اصلا به من چه که تو روي عقيده خودت هم نماندي و نمي‌ماني … امروز و فرداست که خودت هم بفهمي که راهي که مي‌روي به ترکستان است

اصلا به من چه که فلاني بچه‌اش رفته زير ماشين يا دستش لاي در مانده يا از بلندي افتاده صورتش له شده يا دزديدنش … جلوي چشمان من

اصلا به من چه …

همه مسوليتهاي دنيا را بر دوش ما نيانداخته‌اند

بازهم چرت و پرت گفتم نه … ؟!؟

مي‌دانم … !

par @ 10:41 am
Filed under: بدون دسته بندی
سلام وبلاگ
در تاریخ Friday 25 April 2008

سلام

من خوبم … خیلی خوب … شما چطورید؟

امروز دو ساعت و نیم پا زدم و الان انگار که کتکم زده باشند، رو به موتم … این هفته حسابی زحمت کشیدم وکلی چیزهای خوب خوب یاد گرفتم. حالا من یک ممیز هستم البته از نوع داخلی این شکلی  /

بچه بی تربیت همسایه رفته خانه شان و دیگر غر نمی زند … امیدوارم دیگر برنگردد :)

par @ 8:41 pm
Filed under: بدون دسته بندی
به همين سادگي
در تاریخ Wednesday 16 April 2008

وقتي از خانه بيرون مي‌رفت هوا روشن بود … آفتاب بود

نمي‌دانست براي چه قدم برداشته، فقط مي‌خواست که برود … خسته شده بود

رفت و رفت اما اينبار نه مثل دفعه قبل، که به آن جايي که دفعه قبل رسيده بود، نرسيد

اينبار ديگر تورا نديد … آشتي کناني هم نبود

به همين سادگي … خانه را رها کرد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

… !؟!

par @ 10:55 am
Filed under: بدون دسته بندی
در چند قدمي تو
در تاریخ Thursday 10 April 2008

جاده را گرفتيم و رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اينجا

آنگار آشتي کنان بود … بين من و تو

نمي‌دانم که من با تو قهر بودم يا تو با من … !

هرچي که بود …  اين چند روز احساس نزديکي خاصي ميکنم

تو چطور …!؟!

par @ 12:20 pm
Filed under: بدون دسته بندی
سلام
در تاریخ Tuesday 8 April 2008

یه صبح بهاری بارونی قشنگه…

فقط قراره بگم من قرار نیست همیشه بنویسم آخرین پست پر جونم ویران کننده بود برام…

 مجبور شدم با خواهش و تمنا بیام یه پست جدید بذارم…بدیها و ناراحتی ها رو دور دور دور کنم

به خاطر

!اونیکه امروز بارونو برام فرستاده که بگه دعاهای دیشب قبل از خوابمو آری گفته.

فقط همین:)

mehrnaz @ 9:41 am
Filed under: بدون دسته بندی
آری
در تاریخ Monday 7 April 2008

به گاه رفتن هیچ اندیشیده ای؟

به امتداد نگاهت بیندیش

 وبه بالا…

هستی تو را می خواند

 و

 کائنات به تو آری می گوید…

هیچ اندیشیده ای؟

mehrnaz @ 6:19 pm
Filed under: بدون دسته بندی
فریادی و دیگر هیچ
در تاریخ Monday 31 March 2008

  انگار که نفس کم می آورد … !

هی تعادلش را از دست می داد و دوباره بلند می شد و شنا میکرد

ماهی کوچک من برای زنده ماندن خیلی تلاش کرد

 اما انگار که وقتش شده بود

نمی دانم چرا اینقدرمرا یاد تو می انداخت!

برای همین هم نشستم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم

برخلاف تو

که همیشه سعی کردم که نبینمت تا خاطره ای ازتو برایم نماند

ای کاش

 جایی بهتر از اینجا باشی

par @ 10:22 pm
Filed under: بدون دسته بندی
عید شما مبارک
در تاریخ Thursday 20 March 2008

 دنیا دوباره نو شده

پرزرقص زیبای بهار

گلایه های کهنه رو

از این به بعد بگذار کنار

الهی که سال جدید

سال خوشی باشه برات

الهی امسال برسی

به همه آرزدهات

عیدی من یادت نره

بوسه من یادت نره

گل واسه من یادت نره

عیدی من یادت نره

اینهم آهنگ عیدی

par @ 7:13 pm
Filed under: بدون دسته بندی
من وشرکت وآخرسال
در تاریخ Tuesday 18 March 2008

من خوبم … خيلي خوب … يعني هيچ چيز نمي‌تواند توي اين روزها، عيد رو از من بگيره حتي اين مريضي کوفتي

 اين  روزهاي قبل ازعيد و بعدش را اصلا دلم نمي‌خواهد که تموم بشوند.

ديروز مديرعامل عزيز به مهندسهاي عزيزتر از جانش يک عدد دستگاه پخش دي وي دي  داد از اونهایی که همه فرمتي را پخش ميکند و صفحه هفت اينچ دارد و به تلويزيون هم وصل مي‌شود … کيفي کرديم

امروز ناهار از طرف شرکت رفتيم بيرون  و جاي نفس کشيدن هم نداريم در آخر هم مديرعامل عزيز يک عدد پاکت اهدا فرمودند که عيدي مديريت هست و يک عدد خودکار که اسم هرکداممان رويش حک شده

من عاشق اين روز آخر شرکت هستم و نمي‌دانم که سال ديگر هم برايم از اين جشنها مي‌گيرند یا نه …!

کي مي‌داند که من سال ديگر کجايم و چه مي‌کنم … ؟!؟

چهارشنبه سوری مبارک

par @ 5:35 pm
Filed under: بدون دسته بندی
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
در تاریخ Friday 14 March 2008

 چقدر احساس خوبی دارد وقتی نفس می کشی، هوا خیلی روان و راحت وارد مجرای تنفسیت می شود و خیلی راحت هم برمیگردد

به این موضوع به این واضحی چرا من اصلا دقت نکرده بودم !

یاد اون جمله سعدی افتادم که هر نفس که برمیآید ممد حیات است و چون فرو می رود مفرح ذات(یه چیزی توی همین مابه ها)

یادم نمی آید که تا به حال به این وحشتناکی یرما خورده باشم.

یه نگاهی به ساعت پست بیانداز !

تا حالا شده همه احساسهای بد یکهویی باهم بیان سراغت؟ 

کلا مغزم تعطیل شده …

خدایا میشه من نفس بکشم … بدون اینکه تمام مجرای سینوس از بالای دندونهام تا بالای پیشونیم که نمی دونم میسوزه یا درد میکنه رو حس نکنم

و بعدش این سرفه ها که دل و رودم رو تا نزدیکی دهانم میارند و برمی گردونند، متوقف بشند

اقلا به معده ام بگو این چند روز صبورتر باشد  و با ما راه بیاد

هی هی … !

پ.ن.1: آی الهی ذلیل بشه اونکه نمی تونه بچه داری کنه … بچه مریضش رو میزنه زیر بغلش و میاره شرکت

پ.ن.2: تو گوشم هی این جمشید میخونه …

سپیده ای و در منی ….  لحظه به لحظه با منی

 سپیده ای و در منی یعنی چه؟

par @ 4:47 am
Filed under: بدون دسته بندی