جستجو - Login
نمايشگاه - شمال
در تاریخ Saturday 3 May 2008

اهالي وبلاگستان ساکن وطن … بشتابيد به سمت شمال کشور که در يکقدمي بهشت واقع شده

من شمال زياد رفتم اما هيچوقت  همچين هوايي نديده بودم

به لطف مديرعامل عزيز و نمايشگاه مجدد که اينبار در شمال ايران برگزار مي‌شد … از سه‌شنبه رفتيم شمال و ديروز هم برگشتيم

 … !عکسهاي هنريم را ببينيد :)

تا حالا سه رنگ شقايق ديده بوديد اون هم به اين درشتي …!

اين عکس هم هنر همسر عزيز است

زنبور را هم که ميبينيد ;)

اين حلزون خانم هم قول داد که چشمهاشو جمع نکند وقتي ازش عکس ميگيرم

 

در برگشت هم ديدن اين خانمهاي فعال و اجازه براي گرفتن عکس وگپ زدن با اونها حالم رو جا آورد … حيف که ماشين جلو مديرعامل بود وگرنه آستين بالا ميزدم  …!

کيس افيسر عزيز و گرانقدر هم که خودش را معرفي کرد … اميدوارم پسر خوبي باشد :)

par @ 10:48 am
Filed under: بدون دسته بندی
قضاوت
در تاریخ Tuesday 29 April 2008

توي اون ازدحام آدمهايي که از آدم سوالهاي جورواجور ميکنند، يکي را انتخاب مبکند و در زير گوش من مي‌گويد: يادم بيانداز که درباره‌اش با تو صحبت کنم.

سرمان که خلوتتر مي‌شود ياد مردي که صبح ديدم ميافتم و مي‌پرسم جرياني که قرار بود برايم بگوييد چه بود؟

مي‌گويد برادر شهيد … است . اسمش را از روي يکي از خيابانهاي مهم شهرمان مي‌شناسم … مثل باقي اسامي خيابانهاي شهرمان که با شهيد شروع مي‌شود و من از آن شهيدان چيزي نمي‌دانم و هميشه با خودم فکر مي‌کنم که بچه‌هاي فردا از اسم شهيد نام خيابان را ياد مي‌آورند.

با بي‌تفاوتي نگاهش مي‌کنم که خوب که چه؟ …

مي‌گويد اسم فاميلش را عوض کرده  …

مي‌گويد تمام فاميل، اسم فاميلشان را عوض کرده‌اند …

عوض کرده‌اند، تا از نام برادرشان استفاده نکنند

با خودم فکر ميکنم …

هنوز هم آدمهاي درست و حسابي در اين جمع پيدا مي‌شود… !

par @ 10:09 am
Filed under: بدون دسته بندی
هرکسي کار خودش
در تاریخ Sunday 27 April 2008

من چه کاري ميتوانم بکنم اگر تو بعد از چندين ده سال زندگي، هنوز خوب و بد خودت را نمي‌شناسي يا خوب و بدت با آنچه که من ياد گرفتم فرق دارد

اصلا به من چه که فلاني براي بچه‌هايش وقت نمي‌گذارد و وقت ندارد، درعوض دنبال هزار کوفت و زهرمار ديگري مي‌رود و وقت دارد … خوبش را هم دارد

اصلا به من چه که تو روي عقيده خودت هم نماندي و نمي‌ماني … امروز و فرداست که خودت هم بفهمي که راهي که مي‌روي به ترکستان است

اصلا به من چه که فلاني بچه‌اش رفته زير ماشين يا دستش لاي در مانده يا از بلندي افتاده صورتش له شده يا دزديدنش … جلوي چشمان من

اصلا به من چه …

همه مسوليتهاي دنيا را بر دوش ما نيانداخته‌اند

بازهم چرت و پرت گفتم نه … ؟!؟

مي‌دانم … !

par @ 10:41 am
Filed under: بدون دسته بندی
سلام وبلاگ
در تاریخ Friday 25 April 2008

سلام

من خوبم … خیلی خوب … شما چطورید؟

امروز دو ساعت و نیم پا زدم و الان انگار که کتکم زده باشند، رو به موتم … این هفته حسابی زحمت کشیدم وکلی چیزهای خوب خوب یاد گرفتم. حالا من یک ممیز هستم البته از نوع داخلی این شکلی  /

بچه بی تربیت همسایه رفته خانه شان و دیگر غر نمی زند … امیدوارم دیگر برنگردد :)

par @ 8:41 pm
Filed under: بدون دسته بندی
به همين سادگي
در تاریخ Wednesday 16 April 2008

وقتي از خانه بيرون مي‌رفت هوا روشن بود … آفتاب بود

نمي‌دانست براي چه قدم برداشته، فقط مي‌خواست که برود … خسته شده بود

رفت و رفت اما اينبار نه مثل دفعه قبل، که به آن جايي که دفعه قبل رسيده بود، نرسيد

اينبار ديگر تورا نديد … آشتي کناني هم نبود

به همين سادگي … خانه را رها کرد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره كرد

نامهء فرداها رو تا زد و رفت

حيوونی تازگی آدم شده بود

… !؟!

par @ 10:55 am
Filed under: بدون دسته بندی
در چند قدمي تو
در تاریخ Thursday 10 April 2008

جاده را گرفتيم و رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اينجا

آنگار آشتي کنان بود … بين من و تو

نمي‌دانم که من با تو قهر بودم يا تو با من … !

هرچي که بود …  اين چند روز احساس نزديکي خاصي ميکنم

تو چطور …!؟!

par @ 12:20 pm
Filed under: بدون دسته بندی
سلام
در تاریخ Tuesday 8 April 2008

یه صبح بهاری بارونی قشنگه…

فقط قراره بگم من قرار نیست همیشه بنویسم آخرین پست پر جونم ویران کننده بود برام…

 مجبور شدم با خواهش و تمنا بیام یه پست جدید بذارم…بدیها و ناراحتی ها رو دور دور دور کنم

به خاطر

!اونیکه امروز بارونو برام فرستاده که بگه دعاهای دیشب قبل از خوابمو آری گفته.

فقط همین:)

mehrnaz @ 9:41 am
Filed under: بدون دسته بندی
آری
در تاریخ Monday 7 April 2008

به گاه رفتن هیچ اندیشیده ای؟

به امتداد نگاهت بیندیش

 وبه بالا…

هستی تو را می خواند

 و

 کائنات به تو آری می گوید…

هیچ اندیشیده ای؟

mehrnaz @ 6:19 pm
Filed under: بدون دسته بندی
فریادی و دیگر هیچ
در تاریخ Monday 31 March 2008

  انگار که نفس کم می آورد … !

هی تعادلش را از دست می داد و دوباره بلند می شد و شنا میکرد

ماهی کوچک من برای زنده ماندن خیلی تلاش کرد

 اما انگار که وقتش شده بود

نمی دانم چرا اینقدرمرا یاد تو می انداخت!

برای همین هم نشستم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم

برخلاف تو

که همیشه سعی کردم که نبینمت تا خاطره ای ازتو برایم نماند

ای کاش

 جایی بهتر از اینجا باشی

par @ 10:22 pm
Filed under: بدون دسته بندی
عید شما مبارک
در تاریخ Thursday 20 March 2008

 دنیا دوباره نو شده

پرزرقص زیبای بهار

گلایه های کهنه رو

از این به بعد بگذار کنار

الهی که سال جدید

سال خوشی باشه برات

الهی امسال برسی

به همه آرزدهات

عیدی من یادت نره

بوسه من یادت نره

گل واسه من یادت نره

عیدی من یادت نره

اینهم آهنگ عیدی

par @ 7:13 pm
Filed under: بدون دسته بندی