<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="wordpress/2.3" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title></title>
	<link>http://www.vaghfe.com</link>
	<description>Just another WordPress weblog</description>
	<lastBuildDate>Sun, 10 Aug 2008 05:23:03 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>en</language>
	
	<item>
		<title>بگذر از ني، من حکايت ميکنم</title>
		<description>
خيلي چيزها توي ذهنم هست ... گاهي احساس ميکنم که ذهنم پر‌پر شده اما نميدانم چر هر روز يک چيز جديد اضافه مي‌شود و بازهم من گنجايش شنيدنش را دارم. دل و دستم به نوشتن نمي‌رود و از طرفي مي‌دانم که تکرار مکررات است و بس
بگذريم ... اين شعر را بخوانيد که ارزش ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/178</link>
			</item>
	<item>
		<title>5سالگيمان مبارک عزيزم</title>
		<description>

پنج سال پيش اين موقع داشتيم جوش ميزديم که آي دير نرسيم و آي بد نشود و ...
توي تمام مدت جشن من همه‌اش ميگفتم چرا موهايت عوض نشده و چقدر بد سشوار شده ... يادت هست که از ترس اينکه من عصباني نشوم تا چند ماه بعد از عروسيمان نگفتي ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/169</link>
			</item>
	<item>
		<title>سکوت ميکنيم</title>
		<description>
يکم سرم شلوغ است ... بازهم برنامه هاي خوب خوب ريختم ;)
ننوشتم چون قرار بود ديگر غر نزنم  ... انگار عادت کردم ... تا عصباني ميشوم به خودم ميگويم غر ميزني
عزيزي دارد مي‌رود مثل باقي عزيزاني که رفتند و عادت کرديم ... اين عزيز شايد جاي بهتري مي‌رود و برايش ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/168</link>
			</item>
	<item>
		<title>مسافرت ميرويم</title>
		<description>
طبق معمول من بايد خستگي براي خودم تا آنجا ببرم
اينقدر امروز سرم شلوغ است که فکر نکنم تا عصر کارهايم تمام شوند ... من هم وقت ناهاري فرار کردم و آمدم اينجا چندتا چيز بگم که هفته پيش تجربه کردم ... نکند خدايي ناکرده در دلم بماند و حناق بگيرم
1- ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/166</link>
			</item>
	<item>
		<title>بهانه</title>
		<description>
 پرسيدي که دلت چي مي‌خواهد و من ديروز گفتم که هيچ چيز
امروز مي‌دانم ... !
دلم مي‌خواست يکجايي بودم که يک کلبه کوچک بود ... من نشسته بودم روي صندلي بيرون کلبه و داشتم به دشت جلويم نگاه ميکردم.
چشمم رو که مي‌بستم صداي جيرجيربود و جيک جيک ... نه ماشيني بود ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/164</link>
			</item>
	<item>
		<title>بازهم تست</title>
		<description>
من همينجوري ... بيخودي عاشق اينجور تستهاي زانگول بانگول اينترنتي (در ادامه پست قبل گفتم به ادبياتمان يک چيزي اضافه کنيم) هستم. بعدش ... چون که خودم خيلي دوست دارم، فکر ميکنم که شما هم دوست داريد ;)
اين يکي رو هم جواب بديد ... !
تصور کنید در بیابان خشک و بی پایانی در ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/163</link>
			</item>
	<item>
		<title>اينهم از زبان مادري</title>
		<description>
چند روز پيش يک متن انگليسي به دستم رسيد که يک خبر بود و ظاهرا نبايد که خيلي سخت مي‌بود اما من هيچ چيزي از مطلب نفهميدم ... طبق معمول از خودم و اينهمه وقتي که براي خواندن اين زبان صرف کرده بودم نااميد شدم
اين چند مدت توي همين فکر ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/162</link>
			</item>
	<item>
		<title></title>
		<description>
سرشب که چمدان را زیرو رو می کردیم تا لباسهایت را جا دهیم ... با خودم گفتم به کارهای عقب مانده می رسم تا برگردی
آنقدر خسته بودم که فکر میکردم برای خداحافظی هم بیدار نشوم
حالا خوابم هم نمی برد
دلم چه زود برایت تنگ شده
امیدوارم این یک هفته زود بگذرد
سفرت بخیر عزیزم ! </description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/161</link>
			</item>
	<item>
		<title>کينه چيزه خوبي نيست &#8230; پَر!</title>
		<description>چقدر بده که از کسي کينه داشته باشي
بدتر اين هست که نخواهي که تلافي کني
اما ته دلت يک چيزي قلقلکت ميدهد ودلت مي خواهد که کاري که با تو کرده، به خودش برگردد
آي ميسوزم ... !
هر جور که حساب ‌کني، اين تويي که ضرر کردي
هم کارت انجام نشده و هم داري حرص ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/160</link>
			</item>
	<item>
		<title>پر</title>
		<description>
پر يک آدم عادي است که دلش مي‌خواهد ساده زندگي کند ... دلش به محبت همسر عزيز و يک جمله دوستت دارم او ... دلش به ديدن و بازي با دو فندق خواهر ... دلش به ديدن و بوسيدن پدر و مادرش در آخر هفته ‌ها خوش مي‌شود. 
دلش از ديدن ...</description>
		<link>http://www.vaghfe.com/archives/159</link>
			</item>
</channel>
</rss>
