توي اون ازدحام آدمهايي که از آدم سوالهاي جورواجور ميکنند، يکي را انتخاب مبکند و در زير گوش من ميگويد: يادم بيانداز که دربارهاش با تو صحبت کنم.
سرمان که خلوتتر ميشود ياد مردي که صبح ديدم ميافتم و ميپرسم جرياني که قرار بود برايم بگوييد چه بود؟
ميگويد برادر شهيد … است . اسمش را از […]
من چه کاري ميتوانم بکنم اگر تو بعد از چندين ده سال زندگي، هنوز خوب و بد خودت را نميشناسي يا خوب و بدت با آنچه که من ياد گرفتم فرق دارد
اصلا به من چه که فلاني براي بچههايش وقت نميگذارد و وقت ندارد، درعوض دنبال هزار کوفت و زهرمار ديگري ميرود و وقت دارد … […]
سلام
من خوبم … خیلی خوب … شما چطورید؟
امروز دو ساعت و نیم پا زدم و الان انگار که کتکم زده باشند، رو به موتم … این هفته حسابی زحمت کشیدم وکلی چیزهای خوب خوب یاد گرفتم. حالا من یک ممیز هستم البته از نوع داخلی این شکلی /
بچه بی تربیت همسایه رفته خانه شان و […]
وقتي از خانه بيرون ميرفت هوا روشن بود … آفتاب بود
نميدانست براي چه قدم برداشته، فقط ميخواست که برود … خسته شده بود
رفت و رفت اما اينبار نه مثل دفعه قبل، که به آن جايي که دفعه قبل رسيده بود، نرسيد
اينبار ديگر تورا نديد … آشتي کناني هم نبود
به همين سادگي … خانه را رها […]
جاده را گرفتيم و رفتيم و رفتيم تا رسيديم به اينجا
آنگار آشتي کنان بود … بين من و تو
نميدانم که من با تو قهر بودم يا تو با من … !
هرچي که بود … اين چند روز احساس نزديکي خاصي ميکنم
تو چطور …!؟!
یه صبح بهاری بارونی قشنگه…
فقط قراره بگم من قرار نیست همیشه بنویسم آخرین پست پر جونم ویران کننده بود برام…
مجبور شدم با خواهش و تمنا بیام یه پست جدید بذارم…بدیها و ناراحتی ها رو دور دور دور کنم
به خاطر
!اونیکه امروز بارونو برام فرستاده که بگه دعاهای دیشب قبل از خوابمو آری گفته.
فقط همین:)
به گاه رفتن هیچ اندیشیده ای؟
به امتداد نگاهت بیندیش
وبه بالا…
هستی تو را می خواند
و
کائنات به تو آری می گوید…
هیچ اندیشیده ای؟