جستجو - Login

بایگانی

بایگانی برای March, 2008

فریادی و دیگر هیچ

  انگار که نفس کم می آورد … !
هی تعادلش را از دست می داد و دوباره بلند می شد و شنا میکرد
ماهی کوچک من برای زنده ماندن خیلی تلاش کرد
 اما انگار که وقتش شده بود
نمی دانم چرا اینقدرمرا یاد تو می انداخت!
برای همین هم نشستم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم
برخلاف تو
که همیشه سعی کردم که […]

عید شما مبارک

 دنیا دوباره نو شده
پرزرقص زیبای بهار
گلایه های کهنه رو
از این به بعد بگذار کنار
الهی که سال جدید
سال خوشی باشه برات
الهی امسال برسی
به همه آرزدهات
عیدی من یادت نره
بوسه من یادت نره
گل واسه من یادت نره
عیدی من یادت نره
اینهم آهنگ عیدی

من وشرکت وآخرسال

من خوبم … خيلي خوب … يعني هيچ چيز نمي‌تواند توي اين روزها، عيد رو از من بگيره حتي اين مريضي کوفتي
 اين  روزهاي قبل ازعيد و بعدش را اصلا دلم نمي‌خواهد که تموم بشوند.
ديروز مديرعامل عزيز به مهندسهاي عزيزتر از جانش يک عدد دستگاه پخش دي وي دي  داد از اونهایی که همه فرمتي را پخش ميکند و صفحه هفت اينچ دارد […]

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

 چقدر احساس خوبی دارد وقتی نفس می کشی، هوا خیلی روان و راحت وارد مجرای تنفسیت می شود و خیلی راحت هم برمیگردد
به این موضوع به این واضحی چرا من اصلا دقت نکرده بودم !
یاد اون جمله سعدی افتادم که هر نفس که برمیآید ممد حیات است و چون فرو می رود مفرح ذات(یه چیزی توی […]

صبح بخير

گوش كن، دور ترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل،‌ماه را مي شنوند.
***
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم،
***
گوش كن، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان، كفش به پا كن، و بيا.
و يا تا جايي، […]

آدمهاي اطراف ما

تازگيها همش به آدمهاي مثبت اطرافم فکر ميکنم و روي رفتارشان دقيق شده‌ام. همين ديروز بود که يکي از همکارهاي سابق آمده بود شرکت و من از ديدنش نه تنها که خوشحال نشدم که تا عصر هم ياد خاطرات بد گذشته مي‌افتادم. مطمين هستم که او هم  از من و ما در شرکت خوشش نمي‌آيد […]