چه کيفي ميده … چند مدت ننويسي و سراغت را بگيرند
من خوبم و در سلامتي کامل به سر ميبرم … فقط نوشتنم نميآد … حرف زدنم هم نمياد
فقط يک چيزي …
چرا بعضي از آدمها را بدون اينکه بشناسي و بشناسندت … قضاوتت ميکنند و ناآگاه قضاوتشان ميکني
چرا يکي را که قرار است دوستش […]
خانه را که با دستهاي خودم تميز ميکنم … حس ميکنم که ذهن من هم همراه با آن پاک و تميز ميشود …
در آخر … هم خانه تميز است و هم ذهن من
علارغم همه تلاشهايي که ميکنم وهميشه حس ميکنم که دارم کار درستي را انجام ميدهم … گاهي حس ميکنم که از درون خالي شدم و فقط ماکتم ميماند
يک تن بي جون و بي روح … فقط عکسش هست
اين بهترين تعريفي است که ميتوانم از احساسم بنويسم … بد حسي ي … بد
نميدانم … شايد نتيجه حرفهاي ديروز […]
دبيرستاني که بودم و اوج احساسات … عاشق آهنگهاي ستار بودم و تمام کاستهاي قديمي را جمع ميکردم … فکر کنم بيست تايي کاست از ستار داشتم. يادم هست که بين دختر پسرهاي خانواده دو دسته شده بوديم و يک سري ديگرمان از جمله خواهر عزيز داريوش گوش ميدادند و مدام برسر اينکه کدام بهتر هستند بحث […]
این پست را برای امین عزیز مینویسم که مدتی است بوی قرمه سبزی سرش حتی از پشت کامپیوتر و خطوط پرسرعت ایران به مشام ما می رسد وخودش می گوید به اصرار مامان وهمسایه ها و فک و فامیل است که تازگی تصمیم به ازدواج گرفته … از قرار باید درباره ازدواج حرف بزنیم و پته […]
من هرچه ميخواهم کنار بيايم و به خودم بقبولانم که خوب مملکت قانون دارد و اگر ميگويند مانتو کوتاه نپوشيد يه خاطر رعايت قانون تصويب شده … خوب نپوشيد
آدم که از مانتو کوتاه نپوشيدن …. نميميرد که
اما آخر زور براي چه ميگوييد … شلوار توي چکمه نکنيم؟؟؟؟؟… بابا شلوار چقدر بايد گشاد باشد که روي […]
اول - چندسالي است که وزنم را ثابت نگه داشته بودم …. هيچوقت هم کالري و ميزان انرژي را حساب نکرده بودم فقط ميدانستم که چقدر بايد غذا بخورم … فکر نميکردم هيچوقت بتوانم وزنم را کم کنم … تازگي متوجه شدم که 3 کيلو وزن کم کردهام … علتش را ميدانم از ترس اينکه بعد […]