يکم - من همچنان نه پنجشنبه و نهجمعه را در خانه به بسر نميبرم
پنجشنبه مهموني- جمعه ازصبح کلاس… بعد از ظهر هم از بيخوابي سر درد داشتم اما همسرجان عزيز دلش ميخواست بره تئاتري که خانواده محترمشون دسته جمعي ميرفتند و ما رو هم دعوت کرده بودندمنم که خراب رفاقتم و گفتم باشه ميام […]
يادم هست اول سال 86 اينجا قول داده بودم که نگم خستهاماما با کمال شرمندگي عرض ميکنم که من نميدونم که خستم يا نهاما نميتونم از جام بلند بشم…اين اسمش خستگيه؟ نميدونماما ميدونم که وقت هيچ کاري رو ندارمآخر شب هم ازمن بپرسي چيکار کردي امروز … ميگم هيچيدلم براي دربند و درکه و فشم […]
یکی از سخت ترین کارهای دنیا مهمون بازی است… اونم برای من که پنج روز هفته صبح میرم و شب میام خانه و پنج شنبه و جمعه رو دوست دارم که لااقل به کارهای عقب مونده برسماز چهارشنبه شب همه اش رفتیم مهمونی و مهمون بازی تا ساعت 12 شب روز جمعه، حس میکنم […]
دوستت دارم
برای تمام لحظه های قشنگی که به من هدیه کردی
قومی متفکرند در مذهب و دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم ازآنکه بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آن است و نه این
.
.
.
پ.ن: يه دو هفتهاي نبودم و الانم حسابي مريضم… اين بلاگر هم که سر سازگاري نداره…فکر کنم اساسم رو بايد جمع کنم و برم يه جاي ديگه