اين هم پازل عزيز من هست که داره يواش يواش بزرگ ميشه
ديگه شبايي که خوابم نميبره فکرهاي بيخود نمي تونن اذيتم کنند
فکر کنم من که دارم ميرم اين هم تموم بشه
چقدرميگن اين چاي سبز خوبه…ديروز يه خانومي تو کلاس ورزش ميگفت که من خيلي جوش ميزدم و با خوردن چاي سبز الان بهتر شدم…جلل الخالق
فقط مشکل اينه که خيلي بد مزه است يا کسي که براي من درست کرده بود ، بلد نبود
کسي ميدونه که چه جور درست ميکنن يا با چي ميشه خورد که […]
اين روزها تو هر سايتي که ميري يه سري عکس ميبيني که آرزو ميکردي اي کاش اصلا توي اين مملکت به دنيا نميامدي
گفتم عکسها روبزارم اينجا تا منظورم معلوم باشه اما اينجا نباشه بهتره…چون ديگه نميخوام به ياد بيارمشون
حالا هر چقدر هم که به خاطر امنيت جامعه يا هر چي که اسمش رو ميگذارن باشه […]
عدالت يعني …بنزين رو سوبسيدي کنيم …بديم به اونهايي که ماشين دارن
اونهايي هم که ندارن…ميخواستن داشته باشن…؟!؟
ساکت ميشم و به روي خودم نميارم که چقدر ناراحت شدم
در رو ميبندم و ميرم سر کارم
با خودم فکر ميکنم که براي من نگران بود آيا …يا که …؟
نميتونم چيزي رو حدس بزنم
بيشتر معني کوچک کردن ميداد تا نگراني
هرچند که
من به پشتيباني بيشتراز نگراني نياز داشتم
هفده هجده ساله که بودم، بحث رانندگي داغ بود…انگار مسابقه بود و همه دلشون ميخواست تصديق رانندگي رو زود بگيرند
يادم هست که اون موقع اين بزرگترين آرزوي من بود که بتونم با ماشين برم دانشگام که اون سر تهران بود
چيزي نگذشت که تونستم به آرزوي کوچکم که براي من غولي شده بود برسم…فکر کنم […]
مرخصي گرفتم که ساعت 11 برسم مخابرات …سر قراري که با خانمي داشتيم و قرار بود تلفن واحدي رو که خريده بوديم، به قيمت 3 برابربنام بزنن
خانم محترم ساعت 12:10 تشريف آوردند …بدون اينکه به روي مبارکشون بيارن که دير شده منم ديدم جاي مادرم هست ساکت شدم … نزديک من شد و گفت خانم […]
فکر از دست دادن عزیزانم همیشه من رو ناراحت میکنه…ناراحت که چی بگم مثل یه جور فوبیا شده برای من و از بچگی باهام میاد … چند روزی هست که رفتن عزیزی دوباره باعث شده که بهم بریزم و اون مریضیه بیاد سراغم پس بزار آرزوی اولم رو از همین شروع کنم
ارزو میکنم که هیچکس […]
هراس دارم که شايد طبيعت فرصتي ندهد تا با هم بودن را تکرار کنيم
اين هراس از بچگي با ما بود…يادت هست؟
خيلي وقت شده شايد
که حرفي نزديم…چيزي نگفتيم
حس ميکنم روزمرگي مان مجال گفتن نميدهد
شايد ديگر نداني که چقدر دوستت دارم
شايد فرصت نشد که به تو بگويم
که حضور امنت را هميشه سپاسگزارم
که هراس […]
اي کاش فرصتي بود
حتي براي يکبار
…