يکم سرم شلوغ است … بازهم برنامه هاي خوب خوب ريختم
ننوشتم چون قرار بود ديگر غر نزنم … انگار عادت کردم … تا عصباني ميشوم به خودم ميگويم غر ميزني
عزيزي دارد ميرود مثل باقي عزيزاني که رفتند و عادت کرديم … اين عزيز شايد جاي بهتري ميرود و برايش هم خوشحالم و هم […]
طبق معمول من بايد خستگي براي خودم تا آنجا ببرم
اينقدر امروز سرم شلوغ است که فکر نکنم تا عصر کارهايم تمام شوند … من هم وقت ناهاري فرار کردم و آمدم اينجا چندتا چيز بگم که هفته پيش تجربه کردم … نکند خدايي ناکرده در دلم بماند و حناق بگيرم
1- اين کومپير احمدبي را حتما […]
پرسيدي که دلت چي ميخواهد و من ديروز گفتم که هيچ چيز
امروز ميدانم … !
دلم ميخواست يکجايي بودم که يک کلبه کوچک بود … من نشسته بودم روي صندلي بيرون کلبه و داشتم به دشت جلويم نگاه ميکردم.
چشمم رو که ميبستم صداي جيرجيربود و جيک جيک … نه ماشيني بود و نه همهمهاي
آنقدر آنجا ميماندم […]
من همينجوري … بيخودي عاشق اينجور تستهاي زانگول بانگول اينترنتي (در ادامه پست قبل گفتم به ادبياتمان يک چيزي اضافه کنيم) هستم. بعدش … چون که خودم خيلي دوست دارم، فکر ميکنم که شما هم دوست داريد
اين يکي رو هم جواب بديد … !
تصور کنید در بیابان خشک و بی پایانی در حال راه رفتن هستید […]
چند روز پيش يک متن انگليسي به دستم رسيد که يک خبر بود و ظاهرا نبايد که خيلي سخت ميبود اما من هيچ چيزي از مطلب نفهميدم … طبق معمول از خودم و اينهمه وقتي که براي خواندن اين زبان صرف کرده بودم نااميد شدم
اين چند مدت توي همين فکر بودم که چند نامه و […]
سرشب که چمدان را زیرو رو می کردیم تا لباسهایت را جا دهیم … با خودم گفتم به کارهای عقب مانده می رسم تا برگردی
آنقدر خسته بودم که فکر میکردم برای خداحافظی هم بیدار نشوم
حالا خوابم هم نمی برد
دلم چه زود برایت تنگ شده
امیدوارم این یک هفته زود بگذرد
سفرت بخیر عزیزم !
چقدر بده که از کسي کينه داشته باشي
بدتر اين هست که نخواهي که تلافي کني
اما ته دلت يک چيزي قلقلکت ميدهد ودلت مي خواهد که کاري که با تو کرده، به خودش برگردد
آي ميسوزم … !
هر جور که حساب کني، اين تويي که ضرر کردي
هم کارت انجام نشده و هم داري حرص ميخوري
آي ميسوزم … !
پر يک آدم عادي است که دلش ميخواهد ساده زندگي کند … دلش به محبت همسر عزيز و يک جمله دوستت دارم او … دلش به ديدن و بازي با دو فندق خواهر … دلش به ديدن و بوسيدن پدر و مادرش در آخر هفته ها خوش ميشود.
دلش از ديدن خوابيدن دختر کوچک خواهر با […]
اهالي وبلاگستان ساکن وطن … بشتابيد به سمت شمال کشور که در يکقدمي بهشت واقع شده
من شمال زياد رفتم اما هيچوقت همچين هوايي نديده بودم
به لطف مديرعامل عزيز و نمايشگاه مجدد که اينبار در شمال ايران برگزار ميشد … از سهشنبه رفتيم شمال و ديروز هم برگشتيم
… !عکسهاي هنريم را ببينيد
تا حالا سه رنگ […]
توي اون ازدحام آدمهايي که از آدم سوالهاي جورواجور ميکنند، يکي را انتخاب مبکند و در زير گوش من ميگويد: يادم بيانداز که دربارهاش با تو صحبت کنم.
سرمان که خلوتتر ميشود ياد مردي که صبح ديدم ميافتم و ميپرسم جرياني که قرار بود برايم بگوييد چه بود؟
ميگويد برادر شهيد … است . اسمش را از […]