جستجو - Login
این هم یک داستان مهیج

در تاریخ Wednesday 9 January 2008

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت

این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت 11 صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11 در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و …

دو دقیقه به ساعت 11 مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد


9 Comments برای "این هم یک داستان مهیج"

  1.  
    January 9, 2008 | 8:00 pm
     

    سلام…پس باید از این به بعد مواظب باشیم چی رو میکشیم و جاروبرقی رو کجا استفاده می کنیم!!!

    —–

    بله آقا مواظب باشید البته شما همین که جاروبرقی میزنی خیلی خوبه ;)

  2.  
    January 9, 2008 | 9:27 pm
     

    :))
    خیلی باحال بود، یادمه قبلا یه سخنی خونده بودم اگه اشتباه نکنم از یک تاریخ دان
    نوشته بود به تدریج که علم پیشرفت می کنه، از خدایان هم کم خواهد شد.
    کلا اکثر مردم وقتی چیزی رو نفهمند به ماوراءالطبیعه نسبتش می دهند
    —–

    پر : فکر نکنم … آدمها همیشه باید به یک چیزی بچسبند …یعنی یک چیز برتر از خودشون

  3.  
    S.
    January 9, 2008 | 11:20 pm
     

    خیلی خدا بود این داستان. من همچین رفته بودم در اعماق این داستان که ببینم آخرش چی می‌شه. چند روزی بود آپ نکرده بودی هی می‌رفتم می‌اومدم ببینم کی آپ می‌کنی. روزهات شاد و روزگار خوش دوست من.

    ——
    پر : sعزیزم … من هم همش دلم میخواد یک چیزی بنویسم یا یک چیزی از شما ببینم که بهانه ای بشه که ازتون خبر داشته باشم
    مرسی که به فکر من هستی

  4.  
    January 10, 2008 | 1:53 am
     

    درود

    جالب بود
    فکر میکنی اگه این ماجرا تو ایران اتفاق می افتاد …
    خوب تو ایران خیلی اتفاقها می افته که داستان نمیشه !
    میدونی چرا ؟
    چون ما از ماجراهایی که به ازدواج ختم نمیشه داستان نمی سازیم .
    ما حوصله نداریم وقت صرف پیدا کردن جواب این سوالا کنیم !

    ما واسه حل این مشکلها دعا می خونیم و این کار رو اونقدر ادامه می دیم تا نظافت چی بازنشسته بشه و اون وقت خدا رو شکر می کنیم که دعامون مستجاب شد چون ما واقعاً از صمیم قلب دعا می کنیم … خودت میدونی که …
    بدرود

    —–

    پر : همینطوره پرهام جان … خیلی حساسی و نکته سنج

  5.  
    January 11, 2008 | 1:39 am
     

    بدبختا! کلی فکر کردم الان چی میشه! داستان داشت به ارواح خبیثه و اینا میکشید!!! … خیلی جالب بود میبینی تو رو خدا ملت چه جوری جون خودشونو از دست میدن!!!؟

    —-

    پر : میبینی پرسه جون
    این سایت شمام که هیچ جور با ما راه نمیاد

  6.  
    lina
    January 11, 2008 | 9:41 am
     

    و به این نتیجه میرسیم که جاروبرقی وسیله بدی است که یکشنبه ها جان انسانها رامیگیرد!!
    به همین خاطره که من جاروبرقی نمیکشم دیگه …. ;)

    ——

    پر : لینا جون تو دوشنیه ها بزن… نمیخوای جاروبرقی بزنی … نزن مادر … دیگه این حرفها نداره که ;)

  7.  
    January 11, 2008 | 2:24 pm
     

    جالب بود. اولین پاراگراف هاش آدم رو یاد داستانهای ماورایی مینداخت واقعا.

    —-
    پر : من اولش با ترس خوندمش…شاید برای همین هم گذاشتمش اینجا

  8.  
    January 11, 2008 | 5:55 pm
     

    Boring

    داستانهای تکراری میزنی خاله جان. یه خورده مطلب بنویس تو رو خدا در مورد این برف. چند تا هم عکس بنداز ببینیم این برفی که میگن چه جوری هاست. البته عکس تو سایتهای خبری دیدم اما عکسهای خاله جان چیز دیگه ای هست

    دست شما طلا

    ——

    پر : حمید جان … شماها اونطرف همه چیز حتی اطلاعات ایران زودتر بهتون میرسد
    در مورد عکس حتما یکی میگذازم که خیلی هم دوستش دارم …. به شرط اینکه به من خاله پر نگی … پر خالی مگه چشه ;)

  9.  
    یک زن
    January 11, 2008 | 10:47 pm
     

    من فکر کردم الان با یه داستان از سری مجراهای غیر قابل باور کردنی(!) رو به رو هستم ;)

    خوب باشی :*

    ———–

    خودم هم همینطور فکر کردم اولش

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI