جستجو - Login

در تاریخ Sunday 16 December 2007

علارغم همه تلاشهايي که ميکنم وهميشه حس ميکنم که دارم کار درستي را انجام ميدهم … گاهي حس ميکنم که از درون خالي شدم و فقط ماکتم ميماند

يک تن بي جون و بي روح … فقط عکسش هست

اين بهترين تعريفي است که ميتوانم از احساسم بنويسم … بد حسي ي … بد 

نمي‌دانم … شايد نتيجه حرفهاي ديروز مديرعامل باشد که تلاش ميکرد قانعم کند که از شرکتش نروم … اما بد تاثيري روي من گذاشت و از درون خاليم کرد

من را ببخشيد که با عجله اينجا مينويسم … اما گفتم شايد کمکي باشد به بهتر فکر کردنم


18 Comments برای ""

  1.  
    December 16, 2007 | 9:48 am
     

    حالا واقعا تصميمت رو ميخواي عملي كني؟؟

  2.  
    December 16, 2007 | 9:55 am
     

    پر عزیزم. در این جور موارد بهتره همون موقع تصمیم نگیری منم اینجوری میشم. البته وقتی که یه مدت فقط با همون چیزی که ناراحتم میکنه سروکله میزنم. در این جور مواقع یه تغییر کوچولو توی روتین روزمره میدم و بعدش که کمی آروم شدم راجع به مشکل اصلی فکر میکنم..
    به نظر من اگه واقعا از محیط کارت راضی نیستی با آرامش دنبال یه کار دیگه بگرد و بعدش به آقای مدیرعامل اعلام کن که نمیای ;)

  3.  
    December 16, 2007 | 11:13 am
     

    درود

    پونزده سال پیش تلوزیون یه سریال نشون میداد که چون هیچی بود ، اینو نیگاه می کردیم.
    جریان یه پسر بچه ده ساله بود که حدود صد دویست سال پیش ، اروپا رو به دنبال پیدا کردن پدرش ترک کرد و رفت آمریکا و ماجراها …
    تو یه قسمتش بود که سرخپوستا به کاروان حمله کردن . یه تفنگ هم به پسره داده بودن که از خودش دفاع کنه . درست لحظه ای که یکی می خواست بکشدش ، پسره پیش دستی کرد و سرخپوسته رو کشت.
    جنگ تموم شد و کاروان راه خودشو ادامه داد ولی پسره دچار افسردگی شد و این ناراحتی چند روز ادامه داشت .
    رئیس کاروان که یه پیرمرد یانکی چابک بود به پسره اینطور گفت :

    ما تو زندگی کارهایی رو انجام میدیم که فکر می کنیم درسته . ای کاش این کارها واقعاً درست باشه.

    ببینم بی ربط که نبود ؟
    راستش من فکر می کنم به طرز مضحکی ربط داره !!

    بدرود

  4.  
    December 16, 2007 | 11:54 am
     

    راستش من يه خصوصيت خيلي بد دارم كه شايد هم بعضي مواقع خوب باشه و اونم اينه كه هر وقت بخوام كاري بكنم اگه دنيا هم بياد جلوم و بخواد منصرفم كنه، قادر به انجامش نيست و بي نهايت تاثير نا پذير مي شم، راستش اون جور مواقع عملا فقط به نصايحي كه موافق خواستم هست اهميت مي دم.
    خوبيش اينه كه كسي نمي تونه منصرفت كنه ولي يه بديهايي هم داره كه خودت هم نمي توني خودت رو منصرف كني
    ;)

  5.  
    December 16, 2007 | 1:56 pm
     

    par aziz har chizi yek tarikh masrafi dare. age ehsas mikoni bayad beri hatman boro. . .be nazare man agar saey koni chizi ra ke midani arzeshe ghablesh ra vasat nadare negah dari. bishtar sakhti mikeshi ta inke rahash koni. omidvaram behtarin chizha dar entezaret bashe.

  6.  
    December 16, 2007 | 4:14 pm
     

    دوست خوبم
    یک مدیر عامل وقتی میخواد یک نیروی کار رو نگه داره هر حرفی میزنه و به عبارتی به هر حربه ای که بتونه متوسل میشه این نباید روی احساسات تو تاثیر بذاره .
    مطمئن باش چند روز دیگه خیلی بهتر میشی

  7.  
    December 16, 2007 | 5:11 pm
     

    سلام….یه مدیر اگر بهش اعتقاد داری معمولا درست میگه حرفاش از روی تجربه هست البته بایید حرفاش رو از این دید ببینی که ایشون چقدر از زندگی شخصی شما میدونه و نظراتش رو تو حوزه داناییش محصور کنید….

  8.  
    December 16, 2007 | 5:22 pm
     

    همیشه موقع تغییرات، یه دل آدم شاد و امیدواره و یه دل دیگه استرس داره و ناراحت ترک خاطرات گذشتست. امیدوارم هر تصمیمی میگیری درست باشه و موفق باشی.

  9.  
    معنویات
    December 17, 2007 | 12:26 am
     

    من ازت میخوام که بری. خواهش میکنم.
    الان 2ساله که میخوای بری ولی نمیری، برو. برو . برو. انقدر خوبههههههههه.
    خالی شدی ، کاش من جای تو بودم انقدر مجبور نبودم رژیم بگیرم.
    انقدر حرف مديرعاملتونو گوش نکن برای همینه که تا الان موندی دیگه،
    برو برو :)

  10.  
    S.
    December 17, 2007 | 8:00 am
     

    من معمولا وقتی کاری رو از ته دل انجام ندم حس می‌کنم دارم از داخل خالی می‌شم. معمولا هم کارهای خوبی که باید انجام بدم به عنوان وظیفه اینجوری خالیم می‌کنه. در مورد کار هم یادت باشه تو داری کار می‌کنه که زندگی کنی. نه اینکه زندگی کنی که کار کنی. کار فقط یه قسمت کوچیک زندگی هستش. امیدوارم امروز بهتر باشی. روزهات شاد دوست من.

  11.  
    December 18, 2007 | 9:12 am
     

    يک زن عزيز … نه نميخوام… اصلا هم نگفتم ميخوام برم…فقط صحبت کرديم در مورد کار من… نميدونم چرا هروقت من حرف ميزنم که نتيجه بگيرم … نميشه

    ليناي عزيزم…من فقط ميخواستم از کارم مطمين بشم و دنبال يکسري چيزها در ادامه کارم بودم که اين فکر کرد که من دارم ميرم

    پرهام عزيز … نه خيلي هم با ربط بود… اتفاقا اين روزها خيلي به اين مساله فکر ميکنم

    samaeeعزيز … بعضي چيزهام ارزش سختي داره…بعضي چيزها رو هم که جزيي از تو شده طول ميکشه تا رها کني و هميشه فکر ميکني درست بوده…اين رو درباره کار نگفتم البته اما نميدونم چرا مديرعامل محترم نفهميد

    انيس عزيزم… شايد همينطوره و فکر ميکنه که داره ارزش ميده اما نميدونه که چطوري آدم رو خالي ميکنه

    eaglebigعزيز… اين هم از همونهاست که من خيلي قبولش دارم … اما يک عادت بدي که داره اين هست که حتي 1 ساعت نميگذاره دور باشي

    آتريساي عزيزم … دقيقا همين هست که ميگي … اين روزها شماها بهتر اينها رو متوجه ميشين… از خودم بهتر

    معنويات عزيزتر از جان … قبل از رفتن البته آشي که براي شما ميپزم اصلا فراموش نخواهد شد

    s عزيزم… اين هم هست … کاري رو که از ته دلت انجامش نميدي … دقيقا امروز بعد از دو روز خيلي خيلي بهترم :)

    امين جون …من برعکس شديدا تاثيرپذيرم

  12.  
    December 18, 2007 | 1:35 pm
     

    پر عزیز سلام و ممنون از احوالپرسیت. یه کمی مشغولیت های کاریم زیاد شده. نمیدونم منظورت از خالی شدن چیه؟ شنیدن یک سری جملات مایوس کننده و یا یک سری جملات که باعث شرمندگی میشه؟ به هر حال این ترفند مدیراست که با شناختی که از پرسنلشون پیدا میکنن ابزارهای لازم برای نگه داشتن و یا اخراجشون رو هم براحتی بکار میبرن. باورت شاید نشه که من خودم تجربه کار تو شرکتی رو داشتم که پرسنلش رو به استثمار میکشید و کار زیاد و حقوق کم. مدیر عاملش نمیذاشت که به این راحتی ها بیام بیرون و من کلک زدم و گفتم که چشمام خیلی بیماره و نمیتونم دیگه کار کنم. آخه تقصیر خودش بود که دروغ شنید. نه حقوقم رو بالا میبرد و نه کار رو نرمال میکرد.

  13.  
    December 18, 2007 | 8:34 pm
     

    پر عزيزم… اين شرايط براي من هم پيش اومده زماني كه محل كار قبليم رو ميخواستم ترك كنم يعني 5 سال پيش اونموقع وقتي ميديدم كه مديرم شرايط بيرون شركت رو برام بد جلوه ميده و توجيح ميكنه كه همه جا همينجوري هست همين احساس بهم دست داد اما خوب من تصميمم قطعي بود اما الآن از تصميمي كه گرفتم خيلي خوشحالم چرا كه موندن يه جا هر چند باعث ميشه از لحاظ پست سازماني ارتقا داشته باشي (به خصوص در شركتهاي خصوصي بزرگ) اما باعث فسيل شدن آدما ميشه … من اگه الآن شرايطم خاص نبود حتمن جابجا ميشدم … تغييرات هميشه مثبت هست اگه با درايت انجام بشه

  14.  
    December 18, 2007 | 8:35 pm
     

    راستي يادم رفت بگم كه ممنون ازت … من از لحاظ كاري سرم خيلي شلوغ شده اما باور كن به ياد همه دوستان هستم

  15.  
    December 18, 2007 | 8:36 pm
     

    ببخشيد توجيه نه توجيح!!!

  16.  
    December 19, 2007 | 9:21 am
     

    مريم عزيزم…. خوشحالم که خوبي و همه چيز بروفق مراد است …شلوغي کار خوبه :)… منظورم همون مايوس کننده بود… الان ديگه خيلي بهتر شدم و بهش فکر نمي‌کنم :×

    سپيده جون … حدس زدم … اما گفتم سراغ بگيرم که فکر نکني ما به ياد شما نيستيم… از نظرت هم ممنون … به فسيل شدن فکر نکرده بودم واقعا :×

  17.  
    December 19, 2007 | 3:07 pm
     

    پر عزيزم بهترين؟

  18.  
    December 19, 2007 | 9:02 pm
     

    سلام….نقطه سر خط.!!!یه چیز جدید بگو….

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI