من هرچه ميخواهم کنار بيايم و به خودم بقبولانم که خوب مملکت قانون دارد و اگر ميگويند مانتو کوتاه نپوشيد يه خاطر رعايت قانون تصويب شده … خوب نپوشيد
آدم که از مانتو کوتاه نپوشيدن …. نميميرد که
اما آخر زور براي چه ميگوييد … شلوار توي چکمه نکنيم؟؟؟؟؟… بابا شلوار چقدر بايد گشاد باشد که روي چکمه بيايد؟… يا چه چيز غير اسلامي در اين است؟… من نميفهمم … به خدا نميفهمم
اگر هم قانون است پس غلط کردهايد که جلوي فروشش را قبل از اعلام نگرفته ايد
اصلا شما راست ميگوييد … من و امثال من آدم نميشويم و به درد اين مملکت هم نميخوريم و بايد از مملکت خارج شويم … سايت بريتيش کانسيل را چرا فيلتر کردهايد؟
اصلا راست ميگويند که هر چه ميکشيم از دست اين انگليسهاااااست … خوب سفارتش را هم ببنديد که ما هم تکليفمان را بدانيم
در حال حاضر اينجا يک رواني نشسته که نميتواند داد بزند … شايد فردا اين مزخرفات را پاک کردم اما امروز نميکنم
اينجا زندگي کردم … درس خواندم … کار کردم و حالا که دارم ثمرهاش را ميبينم … بايد بروم و در جاي ديگر از اول شروع کنم. همينقدر بس نيست براي من؟
انقلاب شد … من اينجا بودم و بچگيم به … کشيده شد. دوران مدرسه با جنگ و استرس و … کنکور و بعدش را که خودتان بهتر ميدانيد .حالا هم که اين وضعيت … !
مشکل از پوشيدن و نپوشيدن و رنگ و اين حرفها نيست وگرنه من و نسل من عادت کردهاند. خيلي قبلترها عادتشان داديد. سن 10-12 سالگي بود که ياد گرفتيم کتوني سفيد از اون چسب دارها که همه دلشان لک ميزد براي پوشيدنش را نپوشيم … نشنويم … حرف نزنيم
بيرون نميرويم … اين هم باشد
نميدانم چهام شده؟ انگار ديگر تحمل زور را ندارم … کاش همانطور بچه ميمانديم
کاش … در جاي ديگري متولد شدهبودم
هيچوقت نميبخشمشان … هيچوقت
کساني که باعث شدهاند من از مملکتم بروم را … !
البته اگر بتوانم بروم …!
بابا غصه نخور عزیزم. همه حرفات درست ولی باید چه کرد؟ منتظر بود برای از صفر شروع کردن
سلام به خاله پر عزیز
یه زمانی من تز فکری انقلاب مخملی و این حرفا داشتم و فکر میکردم انشالله اینقدر مردم به مرور زمان آگاه تر میشن که بالاخره این فشارها کارساز میشه و بالاخره دنیا به مراد این ملایان نمی چرخه
اما گذشت زمان کورسوی امید منو کامل قطع کرد. واقعیت اینه که مشکل از خودمون هست. از اینکه تو ایران همه تو یه سطح نیستند. نسل تحصیلکرده ما تو شهرهای بزرگ با مردم عوام ما سالهای سال فاصله نوری اختلاف دارند و متاسفانه وزن رای اونها ظاهرا چرب تر هست برای همین چند راه بیشتر نیست
1- ما هم عین اونها بشیم - غیر ممکن
2- سطح خرد اونها رو بالا بیاریم - پروژه 100 ساله
3- بیخیال موندن و ترک وطن
من که حساب کردم دیدم فوقش 30 سال دیگه زنده نیستم و عمرم کفاف دومی رو نمیده بهتره نصفه دیگه عمرم رو برم جایی که اختلاف فاز فکری کمتر باشه. البته این ها همش نظر شخصی هست. برای این گفتم چون میدونم حالت بده. انشالله حالت زودی خوب بشه
تو این مدت به جنبه های مثبت زندگی همچون خانواده و اینا فکر کن و سعی کن - میدونم سخته - کمی مثبت تر به زندگی نگاه کنی. انشالله که کارت زود درست بشه و گرفتاریهای مملکت گل و بلبل عزیز رو به قانون گذارانش بسپاری که ید طولانی در پیچیده کردن مشکلات ساده دارند
بری هم مشکل خواهد بود نری هم مشکل خواهد بود. در برزخ گیر کردن یعنی همین. همین جایی که من سالهاست گیر کردم. روزهات شاد.
پر جان حتما مي توني بري، تازه من كه كلي راه در پيش دارم هميشه همينو بخودم مي گم، بابا وضع شماها كه بهتره

خداوكيلي خيلي رو دارم ها، حساب كنيد يه فاميل بسيجند كه منو منصرف كنند و من خوب توي اين چند سال طاقت آوردم
راستش منو ياد بابام انداختي، اين بنده خدا هم چند وقت يه بار اعصابش از دست اين وضعيت حسابي ميريزه بهم و وقتي رسيد خونه با كلي بد و بيراه كه به اين آقايون ميده، بعدش هم بمن مي گه سعي كن اينجا نمون و برو كه اينجا آينده اي نداره (البته به دور از چشم مامانم)
وضعيتي هست كه همه درگيرش هستيم … من هم غصه ميخورم كه چرا بايد همه خونوادم رو اينجا بذارم و برم اونسر دنيا زندگيم رو از صفر مطلق شروع كنم!!!
نیروی مزدور انتظامی (لعن الله جمیعاً و اُمُهُم) بهت گیر الکی داده؟ به خواهر دوست من هیچی نتونسته بوده گیر بده (خیلی مراعات میکنه)، آخر سر بهش گفته شلوار جین آبیرنگ، در کنار مانتوی سیاه تو چشم میزنه. شلوار جین نپوش.
من کلاً آدم مهربونی هستم (سعی میکنم باشم). بدبختی مردم رو که میبینم ناراحت میشم. ولی از صمیم قلبم، از تهته دلم که باهاش دعا میکردم مردم همیشه شاد باشند و بخندند، دعا میکنم که تکتک کسایی که تو فاز طراحی و اجرای این مزاحمتها و سوهان به روح و روان مردم کشیدنها و سوء استفاده از موقعیتها، تأثیر و شرکت داشتهاند، جزام بگیرند و جلوی چشم خودشون خورد خورد، کوچیک ضعیف بشند و مثل تیکههای انی که با شیلنگ میرند تو چاه و از کُپهٔ اصلی گُه کنده میشند، کنده بشند و از صحنهٔروزگار محو شند. حالم از همهشون به هم میخوره.
?!salam Par! emroz tonestam beyam toye sitet.Hoora.chize badi nanveshte bodi ke
عزيزم اينقدر عصباني نباش …. با عصباني شدن فقط خودت رو اذيت مي کني … خوبه که اين روزهاي آشغالي رو تو ايران به ياد داشته باشي که زماني که از اينجا دور شدي اينقدر دلت براي وطن و خاک وطن و مردم وطن تنگ نشه …من که اين اعصاب خورديها رو همين جا توي وبلاگم مي نويسم که اگه يه روزي رفتم يادم باشه که ايران خودش منو نخواست و کاري کرد که من فراري شم!
Take It Easy!
عزیزم کاملا درکت مبکنم.
ماها که بیشتر وقتمونو توی حلقه ای از دوستان و بستگان و همکاران که کمابیش باهاشون همفکر و هم عقیده ایم میگذرونیم و توی خونه هم با کمک تلویزیونهای بیگانه! از اخبار مملکت بیخبر میمونیم گاهی یادمون میره که چرا داریم عزیزترینهامونو جا میذاریم و میریم….
دیروز با دیدن نگاههای جستجوگر خواهران حجاب!! دوباره یادم اومد که چرا میخوام برم. میرم چون فقط یک انسانم و به دفاع از حقوق انسانیتم فقط میخوام زندگی کنم.
سلام…فریاد نمی توان کشید…پس بنویس ……فریاد….وبعد خواهی دید که تنها صدای قلمت ،لرزان از ترس، ترا به سکوت فرا می خواند و ترا سرزنش کنان همراهی میکند …..
حقیقت همینه که آدم وقتی به فکر رفتن میافته، بیشتر به این فکر میکنه که حقشه در مملکت خودش بهترین زندگی رو داشته باشه.
به امید ایرانی آباد و دل خوش برای هر ایرانی.
Hame harfatun mu be mu sharhe hal tak tak javuna va bachehaye iranio .daghighan doroste.man hamishe goftam azadi in nist ke rango varang arayesh koni ya mini bepushi tu khiabuna na.azadi ine ke man harchi delam mikhad bepoohamharchi dust daram fekr konam.va ba sedaye boland nazaramo dar resaneha dar kucheo khibaun begam.vali midunid nafas keshidan tu iran ba sedaye boland bar khalafeh nezam.. asto kholaseh karet be na koja abad mireseh.
mitunam dark konam in ham darde man bud.vaghti inja deltang misham az in ke tu vatanam jaee nadaram baraye nafas keshidan bishtar delam migireh va be ghole s aziza in hamun barzakhie ke vase iarani jemaat sakhtan.are khob par aziz dar hale hazer moshkele ma faghat un chakmeo un shalvareh.aalan dolat na ba chaleshhaye eghtesadi ruberu na ba tavarom bi sabeghe va naba tahrimhaye rango varang.faghat hamin bayad tu sare mardom zad ta befahman ke hich haghi nadarn va fagaht bayad gardan kaj konana.man inajm ta shayad yaki bad az man toye madrese age angoshtar dastesh bud az saf birun nakeshanesh va ba asabo ravanesh baziu nakonan.
mesle in ek dele man ham kheili por bud.bebakhshid kheili neveshtam.
ruzo ruzegar khosh
حرص نخور عزیزم … واقعا چکار میشه کرد … حیفه که امثال تو از اینجا میرن اما کی میدونه اینایی که اینجان آینده اشون اونی میشه که آرزوشو دارن یا نه …
شاد باشی گلم و مرسی به من سر میزنی
راستي اين لينك الگوريتم كارها در ايرانت خيلي باحاله، من هميشه دارم راه زير رو توش ميرم:
)
كار درست انجام نمي شود، به آن دست مي زنم، همه هم مي فهمند(يعني اينقدر با سر و صدا انجام ميدم كه اصلا نميشه بني بشري نفهمه
ولي واقعا اگه بهش دست نزني همه چيز مرتبه، حيف كه نتونستم اونطوري باشم
جالب اينه كه واقعا پارامتر اينكه آيا بعدا كار درست ميشه يا نه اصلا مهم نيست، مهم اينه كه بازنده اي
مريم جون…راست ميگي و من هم منتظرم…اما گاهي قلقلکم ميده
حميد عزيز … دقيقا همين هست که ميگي … من هم اينجوري حساب کردم که تصميم گرفتم که برم … نميدونم درسته يا نه اما به قول تو من چقدر ديگه زندم
s عزيزم… اين رو کاملا ميفهمم … هرچند هنوز از غربت چيزي رو تجربه نکردم … اما همين الانشم کندن از همه اون چيزهايي که شايد خيلي هم قشنگ نبودن سخته … حالا ديگه بد و خوبش شده جزيي از من
جالبات عزيز … نه هنوز بهم گير ندادن… چون کلا همان راهي رو انتخاب کردم که اونا ميخوان…از خونه در نميام… با ماشين دم شرکت … بعد هم پارکينگ خونه … تازه از اون موقع رگر مجبور بشم ماشين ميارم
چون اونطوري ماشينم رو هم ميگيرند… من هم اميدوارم همونجوري که گفتي بشن
سماع عزيزم..خوشحالم که اينجايي
گلي عزيز … شايد همينطور باشه … يعني اميدوارم
ليناي عزيز … کاشکي يادم بره و هميشه به طرف خوبش نگاه کنم که خوب تجربه يک زندگي جديد هست
کلا سعي ميکنم اينجوري بهش فکر کنم
eaglebigعزيز
خيلي قشنگ بود خيلي…انگار از ته دل من اومد …
آتريساي عزيز … همينطوره که گفتي و منم ارزو ميکنم که يک روزي درست بشه …شايدم ديگه من نباشم
mayraعزيزم … ميدونم که شماها الان اين مساله رو بيشتر درک ميکنين…اما اينجوري فکر کن که داري يک زندگي جديد رو تجربه ميکني
پرسه عزيز … اونها هم ميفهمن .. من از اون آدمهايي بودم که وقتي همه فاميل رفتن … من گفتم نه من همينجا ميمونم
امين جان … دقيقا همينطوري هست … اين الگريتم ادم رو خنده ميندازه … اما خيلي راست هست
سپيده جان.. بايد عادت کنيم يا عادت ميکنيم فکر کنم… خوب لااقل بهانه اي بود براي آشنا شدن با يکسري دوست خوب
امين جان … تو هم مياي… فعلا که خودت رو داري درگير ميکني .و .. تا از اين درگيري دربياي 2 سالي گذشته
من هم واقعا متاسفم كه تو همچين جامعه اي زندگي ميكنيم. روزها كه از خونه بيرون ميزنيم به عنوان يه مجرم هر لحظه ميتونيم بازداشت بشيم! امنيت رواني افراد جامعه سالهاست كه به دست فراموشي سپرده شده و چاره اش در حال حاضر رفتن و نجات نسل بعديه…