جستجو - Login
«
اراجیف

در تاریخ Tuesday 13 November 2007

اول - شاید تاثیر حرف دوستی که همزاد من است و دیروز از طرف شرکتشان یک ربع سکه هدیه تولد گرفته بود، باشد که امروز با مدیر عامل محترم صحبت کردم … جریان سکه را گفتم … بعد هم گفتم که همه شرکتها به کارمندهای خود در طول سال لطفی میکنند والبته شما بیشتر. امسال تنها یکنفر از لباسی که برایش خریدید راضی بود و او هم همسر خودتان بود که آنرا خریده. بهتر نبود که مثل آقایان که شما همه را با هم برای خرید بردید… ما هم همه میرفتیم یا اگر ایشان با عجله خرید کرده، کار را به باقی بچه ها محول می کردند؟ … اینها را گفتم و از همکار دیگر هم که شنونده بود تایید خواستم … اما از آنجا که اکثرا  این موقعها دیگر همکارها ساکت می نشینند تا من کارها را انجام دهم بعدش هم می گویند که تو بلدی که چه بگویی یا با آنها بیشتر آشنا هستی… در همان حد تایید کوچک باقی ماند … لازم است بگویم که مدیرعامل محترم همانی است که اینجا نوشتم … راستش نمی خواهم حرفم به ناسپاس بودن تعبیر شود

دوم - دیروز تولدم به … کشیده شد. از صبح به مدیر فروشمان که همسر مدیرعامل محترم می باشد… گفتم عجله کنیم که دیر نشود اما …!؟ … قراربود چیدن نمایشگاه تا ساعت 4 یا 5 طول بکشد، وقتی رسیدم خانه… ساعت از 8 گذشته بود … از گرسنگی روی پایم نمی توانستم بایستم و نای حمام رفتن با آن همه خاک روی سر و لباسم را نداشتم. قرار بود شام بیرون برویم … همسر عزیز گفت صبر کن لباس رسمی بپوشم و برویم - اینکارش را همیشه دوست داشتم - اما در آن لحظه بیرون رفتن از فحش و ناسزا برایم بدتر بود … دلم یک بشقاب غذا می خواست که خوشبختانه در یخچال بود … سرپایی غذا خوردم … دوش گرفتم و خوابیدم … صحنه برایم تکراری بود … نه! … در خواب ندیده بودم بلکه تکرار صحنه تولد پارسالم بود که نمی دانم چرا بعد از یکسال بطور کاااامل فراموشش کرده بودم و دوباره همان حماقت را تکرار کردم … صبح به همسر عزیز گفتم روزهایی مثل تولد و جشن و سالگرد فقط بهانه ایست که از زندگی لذت ببریم … دلم می خواست وقتی خاطراتم را مرور میکنم عکسهای تولد 32سالگیم را هم می دیدم…اما خودم با قبول کار نمایشگاه، خرابش کردم … بازهم یادم رفت که برای چه تلاش می کنیم

سوم - 6 سال است که در این شرکت مشغول بکار هستم .خیلی بدی داشته … اما خوبیهایش به اندازه ای بوده که 6 سال اینجا مانده ام … الان که قضیه رفتن است و ما اصلا تکلیفمان با خودمان  معلوم نیست … دلم می خواهد از این شرکت بروم. نمی دانم برای چه …هیچ چیز تغییر نکرده … شاید دلم میخواهد کارم را تخمین بزنم … اینکه آیا کاری بهتر در همینجا پیدا میکنم ؟!؟… یا شاید خودم را … با کسی که هموزن من است. شایدم بخاطر رفتن به یک شرکت وارداتی باشد … اینجوری احساس میکنم در تماس بیشتری با زبان انگلیسی هستم… می دانی!… فی البداهه حرف زدن برایم خیلی سخت است … اینرا امروز در نمایشگاه فهمیدم که بعد از دیدن کلی آدم شکم گنده در این 6 سال-که اگر یک قدمی در نمایشگاههای برق بزنی، حرفم را تایید می کنی- تازه امروز دوخارجی وارد غرفه ما شدند و من احساس کردم که اصلا نمی توانم صحبت کنم … تمام مدت از اینکه یکموقع اشتباه کنم می ترسیدم و توی دلم به آقای ایرانی که همراهشان بود و خیلی راحت صحبت  می کرد… حسودی می کردم که چرا من نصف عمرم را در کلاسهای مختلف انگلیسی هدر کردم و میکنم

چهارم - چرا اینروزها هر چیز کوچک می تواند مرا از کوره در ببرد؟!؟ … بطوریکه تا وسط سالن نمایشگاه خانم ابلهی را که از قضا یکی از مصاحبه گرهای معروف تلویزیون بود و برای مصاحبه به غرفه ما آمده بود وبدون ابنکه به من و همکار خانم دیگر نزد من، توجهی کند … تا ته غرفه بدنبال تنها مرد داخل غرفه که از قضا مدیرعامل شرکت بود رفت، را دنبال کردم تا خوب توجیحش کنم…اصلا ولش کن بجهنم که من و تو آدم نیستیم

پنجم - دلم می خواست عوض دوتا خونه یکی از اون خونه هایی را داشتم که دلم می خواست داشته باشم و ماشینم را عوض می کردم و منتظر هیچ کوفتی هم نبودم و دلم می خواست همین جا بودم…همین جا میماندم

ششم - دلم می خواست یکی از اون خانمهایی را که دم در پاساژها می ایستند را  پریروز که برای اولین بار پیاده از شرکت تا خانه آمدم، همراه خودم می آوردم تا حرفهایی که به من زدند را می شنیدند که لااقل بدانم با این همه تربیتی که آنها جوانهای این دوره را می کنند، یک پسر 16 -17 ساله این جملات را از کجا یاد می گیرد که من در عمرم نشنیده ام …؟!؟

هفتم - دلم میخواست وقتی با صدای بلند گریه می کنم، همسر عزیز از من علتش را نپرسد

 

 


7 Comments برای "اراجیف"

  1.  
    November 13, 2007 | 11:56 pm
     

    چه پست خوبی. کلی حرف رو به صورت دوست‌داشتنی گفت.
    «یادمون می‌ره برای چی تلاش می‌کنیم» خیلی مهم بود. مرسی.

  2.  
    November 14, 2007 | 2:11 am
     

    1-kar tpye sherkataye khosusi taghriban ba ye dastan moshabeh movajeh hasti va hich karish nemishe kard.man nazdik 5sal ba sherkataye khosusi kar kardamo che khune delaye ke nakhordam begzarim.
    2- mohem nist ke resuran naraftin mohem hamun peighame ba arzeshie ke sobh un ruz daryaf kardi par aziz .pas faghat kami taghir dar ruze tavalod bude na chize digehee ha?
    3-vaghti hadis raftano zemzeme mikonii hame in hesa kamelan tabiee.mitunma ta hodude ziadi darket un konam chun man daghighan dar hamchi sharayeti budam.va shayad ham sakhtihaye ke tu sherkat keshidamo dodelihayee ke hamishe hamrahm bud sabab shod ke hala inja basham .khoshhalam hadeaghal be khatere inke majbur nistam baraye kesaee ke yek ju aghl tu kalashun peida nemishe gardan kaj konamo sana goo basham.
    4-shayd khaste shodin .faghat kami esteraht ye safare kuchik motmaenam haletno ja miare par nazaninam
    5-miduni dashtam be chi fekr mikardam kash man yeduneh az hamun khunehaye shomaro dashtam :))
    6-akhe age naporsan ham bazam bayad javab pas bedan man midunam digeh :))
    va dar akhar inke ruz shomri mikonam baraze ye par por az energy

  3.  
    November 14, 2007 | 8:48 am
     

    سلام….ذهن شما کمی آشفته هستید…واین حس البته مقدار زیادیش بر می گرده به رفتار جامعه …. و این نگرانی که برای این جامعه چه اتفاقی افتاده و همینطور نگاه دقیق شما به اطراف….ایتها تعریف نیست بلکه تو این جامعه یه عیب هست که باعث خورد شدن شما میشه…..ببخشید که در مورد شما نوشتم…شایداین یاداشت هم زیر مجموعه تیتر شما باشه…اراجیف….

  4.  
    S.
    November 14, 2007 | 9:01 am
     

    عجب…نمی‌دونم برای کدوم قسمتش چی بنویسم. بهتره آدم درد دل رو فقط گوش کنه. اینکه برای چی تلاش می‌کنیم خیلی مهمه پر عزیز. کسی رو می‌شناسم که خودش و زنش از ساعت 4 صبح به راه هستن برای نون در آوردن. به قد کافی هم دارن ولی باز بدو بدو می‌کنن. شب که میان خونه شام ندارن و معمولا سر پا تو آشپزخونه یه چیزی می‌خورن و آماده می‌شن برای روز کاری فردا. وقتی اینها رو می‌بینم می‌گم اینقدر دوندگی و اینکه آخر شب هم سر پا یه لقمه غذا بخورین برای چی هستش؟ اینجا برای تولد سر کار به ما دور از جون کوفت هم نمی‌دن. من سالهاست که روزهای تولدم رو کار کردم مگر اینکه به یکشنبه افتاده باشه ولی معمولا بعد از کار می‌رم بیرون و سعی می‌کنم هر تولد یادم بمونه. بهترین تولدی که داشتم تولد 30 سالگیم بود که بعد از چهارده سال دوباره اومده بودم ایران و دوستها توی یه کافی شاپ برام تولد گرفتن و سی تا شمع روشن کردن. هر چی گفتم این همه شمع زیاده گفتن نه باید روشن کنیم و این شد که کم مونده بود کافی شاپ آتیش بگیره چون شمع‌ها آب شدن قبل از اینکه فوتشون کنم و یه لایه شمع روی کیک رو گرفته بود و کل کیک آتیش گرفت و صاحب کافه با یه لیوان آب اومده بود بالا سر من وایساده بود می‌گفت خانوم یا اینو فوت کن خاموش شه یا من باید خاموشش کنم. بعد از فوت کردن کیک هم کل کافه رو دود برداشته بود که دیدنی بود. خلاصه که به یاد موندنی بود. روزهات شاد.

  5.  
    November 14, 2007 | 10:28 am
     

    پر عزیز سلام
    خوب کردی درد دل کردی، اینطوری سبک تر میشی. عزیزم متاسفانه بد دوره ای شده اغلب ما مثل عروسک کوکی شدیم. یه سری کارهای تکراری رو باید انجام بدیم صبح تا شب و جای خوبی هم نیست واسه لذت بردن و تخلیه خستگی به جز رستوران ها که اونم سلامتیمون رو به خطر میندازه. منم امسال با وجود اینکه روز تولدم همیشه برام مهم بوده اما حال و حوصله اش رو نداشتم. فقط مامان پیشم بود و همسرم. حتی حوصله عکس نداشتم و چند تا عکسی که گرفتم بیحالی ازشون میباره.
    میدونی کارفرماها همه تا جایی که ممکنه استفاده میبرن از کارمندا و همه شرکت ها همینه. هیچ قانونی هم نیست که جلوشون رو بگیره و با این اقتصاد مریض شرکت های خصوصی باید خیلی فعالیت کنن. اما عزیزم تو احتیاج به یه استراحت داریو یه مسافرت. برو کیش الان هواش عالیه.
    در مورد جوانها هم بگم الن بچه ابتدایی ها حرفهایی رو میزنن که آدم شاخ در میاره. شاید باورت نشه اما من حتی از تجمع همین فسقل ها بعد تعطیلی مدارسشون میترسم.

  6.  
    November 14, 2007 | 7:05 pm
     

    آخ گفتي
    منم اين هفته فول تايم جلسه بودم، يعني چي آدم تو روز 12 ساعت جلسه باشه
    حالم از خودم بهم مي خوره
    اميدوارم اوضاعت هر چي زودتر رو به راه شه
    ;)

  7.  
    November 17, 2007 | 7:57 am
     

    پر جونم … حست رو كاملن درك ميكنم چرا كه من هم گاهي اوقات به همين احساسات مبتلا ميشم. چيزي نميتونم بگم فقط اينكه قدر خودت و زندگيت رو بدون و هر جوري كه فكر ميكني از زندگيت لذت ببر حالا يا با كار يا با استراحت يا …

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI