جستجو - Login
مشکلی بنام معاشرت

در تاریخ Friday 2 November 2007

 بهترین روش از نظر من برای معاشرت و ارتباط  با دیگران این است که به گفته دیگران احترام بگذاری وبه چیزهایی که برای تو می گویند باور داشته باشی … حتی اگر دروغ باشد البته اگر بدانی آن دروغ هیچ تاثیری در زندگی تو ندارد … در واقع با اینکار فقط می خواهی به او ثابت کنی که باورش داری حالت دومش این است که تو ذاتا آدمی نباشی که بتوانی به اصطلاح، توی ذوق کسی بزنی و اینکار را فقط وفقط نوعی احترام گذاشتن به طرف مقابل بدانی

با این روش هر دو طرف از معاشرت، لذت می برند

  مشکلاتی هم دارد … مثلا اینکه شخص مذکورخودش هم باورش می شود که طرف مقابل را تحت تاثیر قرار داده و به جایگاهی که دارد اصرار می کند و با اینکار تحملش دشوار می شود

من بلد نیستم قصه سرهم کنم … اما امیدوارم منظورم را متوجه شده باشید … نمی دانم با این مساله برخورد کرده اید یا نه … !؟!

اما مساله ای که وجود دارد از این به بعد است …!

شما چه روشی برای ادامه معاشرت با این آدم پیشنهاد می کنید؟…اگر نخواهید که دوستیش را از دست بدهید یا آزرده اش کنید…!

پ.ن : از همه ممنونم … بااينکه روشي که در آخر به آن رسيدم همان روشي است که بقيه انتخابش کردند و من از آن راضي نيستم … راستش هميشه فکر مي‌کردم که اين مشکل از من است … من توقع دارم که همه آدمها خودشان جايگاهشان را تشخيص دهند و اگر مي‌خواهند اينجور که نشان مي‌دهند، باورشان کنم …من هم مي‌کنم

اما بعضي وقتها انگار به شعور آدم توهين شده، که در اينجا من هميشه خودم را مقصر مي‌دانستم که چرا از اول با او اينگونه برخورد کردم که احترام من به يکجور کم عقلي يا کودن بودن اطلاق ‌شود

راستش را بگويم … من به روش آدمهايي مثل S که ميگويد من از همان اول تکليف را معين مي‌کنم حسودي ميکنم…چون نمي‌توانم اينگونه باشم

فکر هم نمي‌کنم که با اين روش دوستان کمي داشته‌باشم … يا اگر هم داشته باشم … سرشان به تنشان مي‌ارزد

دوستي داشتم که هميشه ميگفت…اگر قرار است از کسي لگد بخوري … بهتر است فيل باشد…


7 Comments برای "مشکلی بنام معاشرت"

  1.  
    S.
    November 2, 2007 | 4:21 pm
     

    من کلا چیزی که خوشم نمیاد رو از همون اول تحمل نمی‌کنم. شاید برای همین هم هست که دوستان زیادی ندارم. همیشه باور داشتم آدم رک یه اشکال داره اون هم اینه که رک هستش. ولی آدمی که رک نیست شاید اون اول کسی باهاش مشکلی نداشته باشه ولی بعدا خیلی اشکالهای دیگه به غیر از رک بودن به گردنش آویزون می‌شه. از داستان و آسمون و ریسمون به هم بافتنهای الکی خوشم نمیاد. از همون اول هم اگر کسی از این برنامه‌ها شروع کنه می‌گم. می‌گم منو گرفتی یا خودتو؟ اینهایی که می‌گی رو شاید دارم می‌شنوم ولی باور ندارم. شاید خودت هم اونقدر تکرار کردی باورت شده. یه مرور بکن و چیزی که وجود خارجی نداره رو بازگو نکن برای من. بیشتر اونهایی که منو می‌شناسن می‌دونن من یه جمله داره که خیلی دوستش دارم و اون اینه که حقیقت فقط یه جور اتفاق می‌افته. وظیفه‌ی ما هم نیست که حقیقت رو شیرین کنیم یا رنگ و لعابش رو اضافه کنیم. از داستان گفتن فقط وقتی خوشم میاد که همه بدونن این فقط یک داستان هستش. نه اینکه اینها رو بکنم قسمتی مکالمات هر روزم. اگر واقعا از دوستی طرف لذت می‌بری با همه‌ی این چیزهایی که سر هم می‌کنه می‌تونی بذاری همین جوری بمونه ولی توقع نداشته باش وقتی حوصله‌ی تو از کارهاش سر رفت اون هم اتوماتیک عوض بشه. اگر جا بدی ادامه خواهد داشت تا جایی که دیگه از دوستیش یه روز ممکنه دیگه لذت نبری. روزهات شاد دوست من.

  2.  
    November 3, 2007 | 7:13 am
     

    سلام
    من توي زوق كسي نمي زنم ولي اگه با نظرات كسي راحت نباشم سعي مي كنم يه جور هايي آنقدر با طرف رسمي باشم كه خودش بي خيال رابطه شه و بره، اگه خيلي هم طرف ول كن نباشه باهاش سرد رفتار مي كنم، تا حالا زياد مشكلي نداشتم ولي من هم دوستان زيادي ندارم، هميشه هم سعي كردم كه براي دوستام سنگ تموم بگذارم كه تازگيها همشون تو زرد از آب درومدند، نمي دونم من هميشه به ديگرون حق مي دم
    زياد اينايي رو كه نوشتم جدي نگير، يكدفعه درد دلم باز شد

  3.  
    November 3, 2007 | 10:28 am
     

    به به … مبارک باشه … من خیلی دیر اومدما نه؟ …
    عکس بالای وبلاگت ماهه …
    منم همچین آدمیم اما خیلی به خود آدم فشار میاد از طرفیم اون طرف شاید این فداکاری رو حس نکنه و عادت بشه براش …
    این s خانوم با منم قهره ها … من دوسش میدارم یکی بیاد مارو آشتی بده :(
    وایسا برم بقیه نوشته هاتم بخونم … بازگشت پرسه کنه!!!!

  4.  
    November 3, 2007 | 10:35 am
     

    آخیش خوندم … این تستات منو کشت به خدا …:)
    راستی این وبلاگ ماهتم جدا لینک بدم؟ …
    منم بازیییییییییییییییییییییییی … منم بازییییی … برا بازی من دیر که نشده شده؟؟؟ :(

  5.  
    November 3, 2007 | 10:47 am
     

    آخه آدرسم عوض شده … www.parsevopastoosh.blogfa.com… دیدی دیدیییییینگ!!!

  6.  
    November 3, 2007 | 12:10 pm
     

    من هم دوست ندارم که تو ذوق کسی بزنم. اما از کسایی که باهاشون راحت نیسم دوری میکنم. و یا وقتی در جمعی در کنارشون قرار میگیرم راجع به بیهیات صحبت میکنم.

  7.  
    November 4, 2007 | 7:56 am
     

    پر جونم سلام اومدم بگم كه ممنون از اينكه منو به بازي دعوت كردي در اولين فرصت … دلم برات كلي تنگ شده بود

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI