جستجو - Login
درد دل

در تاریخ Tuesday 9 October 2007

خيلي بد است که احساس کني سر جاي خودت نيستي
احساس کني که از ابتدا انتخابت غلط بوده وحالا هم بخاطر يکسري تصميماتي که داري نمي‌تواني يا نبايد وضعيت را تغيير دهي
شايد هم هيچوقت به فکر تغييرنمي‌افتادي … اما گاهي با شنيدن يک حرف کوچک اين احساس پررنگ‌تر مي‌شود
اين را بخاطرموضوع خاصي ننوشتم…فقط درد دل بود …همين
پ.ن:راستش را بگويم، من از تغيير مي‌ترسيدم
نمي‌دانم چرا سربسته حرف مي‌زنم … بازهم حس مي‌کنم که شايد من اشتباه مي‌کنم…؟!؟

5 Comments برای "درد دل"

  1.  
    S.
    October 9, 2007 | 12:31 pm
     

    من هم از تغییر بدم میاد. اونقدر توی زندگیم تغییر داشتم که دیگه تحمل یکی دیگه رو ندارم. این رو در مورد همه‌ی آدمهایی که سختی کشیدن دیدم. اینکه دیگه حوصله‌ی عادت کردن به یک چیز جدید دیگه رو ندارن. من هم این روزها سر بسته حرف می‌زنم. از اون روزهاست که اگر کسی منو در دنیای مجازی نمی‌شناخت از روز اولی که به دنیا اومدم تا امروز رو پشت سر هم می‌نوشتم و این می‌شد بهتر از هر داستانی که تا حالا نوشتم. داستان کوتاه که هیچ یه رمان سه جلدی می‌شد. ولی نمی‌شه. هیچی نمی‌تونم بگم. روزی در موردش به عنوان یه اعتراف نوشتم ولی همون بود و دیگه ادامه ندادم.
    انتخاب غلط رو می‌شه درست کرد پر عزیز. اینکه چیزی رو باید تغییر مسیر بدی سخته ولی قدم زدن در راهی که روزی به نظرت درست می‌اومده و حالا دیگه به نظرت غلط هستش هم کار سخت‌‌‌یه و بهتره که الان درست بشه تا بعدا.من این روزها اونقدر خودم دلزده هستم که واقعا بهتره راه پیش پای کسی جز خودم نذارم. روزهات شاد دوست من.

  2.  
    Amin
    October 10, 2007 | 4:07 am
     

    مشكل من اينه كه نمي تونم هرچي دلم خواست توي وبلاگم بنويسم
    ولي احساس مي كنم اگه در مملكت ديگري بودم اون موقع هر جوري كه دلم مي خواست مي نوستم و از خودم و اعتقاداتم بيشتر صحبت مي كردم
    جالب اينه كه بعضي مواقع اين عدم بيان آسيب زيادي به من مي زنه
    اميدوارم زودتر به روزهاي خوش برسي پر جان

  3.  
    لیلی
    October 11, 2007 | 1:58 pm
     

    سلام عزیزم. میدونی من عاشق تغییرم. صد البته ازش ترس هم دارم. همه تغییرات در جهت بهتری نیستن.اما جدیدن.چیزهای جدیدی که به آدم میدن برام جذابه. مگه ما چقدر عمر و توان داریم که تازه خودمون رو هم محدود کنیم و تازه ترها رو نبینبم ولو اینکه به مذاقمون سازگار نباشن؟
    درمورد عکسهای پست قبل، من توی اونا یه حرکت بسیار کند میبینم مخصوصاً در سومی. اما گویا معیار مشخصی برای تخمین میزان استرس نداره. بعید میدونم بشه اونارو ثابت دید آخه.باید یه بچه رو بیارم تست بده.
    حالا تست به کنار خود عکسا جالب بودن.

  4.  
    Hamid
    October 12, 2007 | 2:16 pm
     

    اگه كتاب چه كسي پنير منو برده رو خوندي باز هم بخون و سرنوشت هيم هيم رو الگوي ورزشي ات قرار بده

    بعدا كه اومدي و ستل شدي ميفهمي چقدر الكي زندگي ات رو براساس انتظار گذاشته بودي و چقدر الكي استرس داشتي

    اينجا هم استرس خودشو داره منتهي بعدا با سيستماتيكش عادت ميكني

    درمجموع روند حركتي مثبتي داري و ترس الكي رو از خودت دور كن

    تغيير اين مدلي تغيير مثبته

    عين اينكه مثلا بهت آفر بشه كه بيا بريم مسافرت دور دنيا بعدش بگي نه من دوست ندارم از تختم دور بشم

    اين مدلي كه نيستي؟

  5.  
    مریم
    October 14, 2007 | 6:18 am
     

    پر عزیز تغییر قسمتی مهم از جهان هستی هستش. همه چیز در حال تغییر حتی در لحظه های بسیار ریز غیر قابل شمارش. نترس.

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI