بيست بار بيست مطلب نوشتم و هر دفعه يک اتفاقي افتاد که بايد ميرفتم… بعد که برگشتم مطلب پريد
اما الان دلم ميخواهد درباره اين فندق کوچک خواهر بنويسم که امروز صبح با شوق و ذوق آمده بود که لباسهاي مدرسهاش را نشان دهد
لباس گشادي که هيچوقت به تنش نديده بودم - عادت دارد دامنهاي کوتاه و چين چين بپوشد - نميدانم چطور اينقدر دختر شده؟… مادر و دو خالهاش که به ياد ندارم دامن را خيلي بر تنشان تحمل کرده باشند
خانم غرتي ما به نظر خوشحال بود اما يک ترس کوچک در چشمانش ديده ميشد شايد براي همين هم خواهر عزيز همه ما را براي بدرقهاش جمع کرده بود
ياد روز اول مدرسه رفتن خودم افتادم … بي حجاب رفته بودم با مانتو و شلوار- مثل خواهر ديگر که سال قبل از من وارد همين مدرسه شده بود - اما اجازه وارد شدن به کلاس را به من و خيليهاي ديگر مثل من را نداده بودند
از آن موقع خيلي يادم نميآيد … تنها چيزي که يادم هست آشفتگي مدرسه بود… مدت زيادي در راهروي مدرسه منتظر شديم … حتي نميدانستم براي چه فقط حس ميکردم مرتکب کار خيلي بدي شدهام… شايد براي همين هم احساس خوبي از روز اول مدرسه ندارم
به لطف تربيت مادر عزيز … تمام روز احساس ميکردم روسري که از طرف مدرسه به من داده شد، کثيف بود و دلم نميخواست سرم بگذارم
از اونجايي که گاهي آدم احساس ميکند يک خاطره بد هميشه فقط براي خودش اتفاق افتاده و روزي که ميتوانست جزو خاطرات خوبش باشد، به يک خاطره بد تبديل شده، من هم وقتي ياد خاطره بالا افتادم … دلم گرفت
اما امروز … دلم براي ميز و نميکت و گچ و تخته مدرسه تنگ شده
اما الان دلم ميخواهد درباره اين فندق کوچک خواهر بنويسم که امروز صبح با شوق و ذوق آمده بود که لباسهاي مدرسهاش را نشان دهد
لباس گشادي که هيچوقت به تنش نديده بودم - عادت دارد دامنهاي کوتاه و چين چين بپوشد - نميدانم چطور اينقدر دختر شده؟… مادر و دو خالهاش که به ياد ندارم دامن را خيلي بر تنشان تحمل کرده باشند
خانم غرتي ما به نظر خوشحال بود اما يک ترس کوچک در چشمانش ديده ميشد شايد براي همين هم خواهر عزيز همه ما را براي بدرقهاش جمع کرده بود
ياد روز اول مدرسه رفتن خودم افتادم … بي حجاب رفته بودم با مانتو و شلوار- مثل خواهر ديگر که سال قبل از من وارد همين مدرسه شده بود - اما اجازه وارد شدن به کلاس را به من و خيليهاي ديگر مثل من را نداده بودند
از آن موقع خيلي يادم نميآيد … تنها چيزي که يادم هست آشفتگي مدرسه بود… مدت زيادي در راهروي مدرسه منتظر شديم … حتي نميدانستم براي چه فقط حس ميکردم مرتکب کار خيلي بدي شدهام… شايد براي همين هم احساس خوبي از روز اول مدرسه ندارم
به لطف تربيت مادر عزيز … تمام روز احساس ميکردم روسري که از طرف مدرسه به من داده شد، کثيف بود و دلم نميخواست سرم بگذارم
از اونجايي که گاهي آدم احساس ميکند يک خاطره بد هميشه فقط براي خودش اتفاق افتاده و روزي که ميتوانست جزو خاطرات خوبش باشد، به يک خاطره بد تبديل شده، من هم وقتي ياد خاطره بالا افتادم … دلم گرفت
اما امروز … دلم براي ميز و نميکت و گچ و تخته مدرسه تنگ شده
خيلي هم تنگ شده
اما من با اینکه هیچ خاطره بدی از دوران مدرسه ندارم اما اصلا دلم برای اون روزها تنگ نمیشه دلیلش رو نمیدونم اما اعتراف میکنم که برای دانشگاه خیلی تنگ میشه
منم مثل سپیده جون بیشتر دلم برای دانشگاه مخصوصا دوره لیسانس تنگ میشه- اینو گفتم یعنی اینکه بدونی من و سپیده فوق لیسانسیم( چشمک ) - چقدر جای این شکلکا اینجا خالیه.
منم یادمه وقتی کلاس سوم بودم روسریم رو یه دفعه توی سرویس مدرسه جا گذاشتم. بی روسری سر کلاس راهم دادن ولی خیلی گوشزد کردن که دیگه اینکار رو نکنم. من از مدرسه رفتن دوره دبستان شیفت صبح و عصر یادمه که عصرهای زمستون که شیفت بعد از ظهر بودیم تاریک بود وقتی بر می گشتم خونه.
پس از همون اول هم روشنفكر بودي ها

;))
خوب ديگه، اسن سيستم خاطرات خوب خيلي از بچه ها رو به تلخي سوق داده، كاريش نميشه كرد
بهترين دوران من، توي دبيرستان بود
يادش بخير صبح تا شب فوتبال بازي مي كرديم
دبستان که بودم مامانم برام یک بارونی قرمز سوغاتی آورده بود آرزو داشتم که اونو روی مانتوم بپوشم و برم مدرسه اما دوبار به خاطر اینکار تو مدرسه راهم ندادند یعنی بچه دبستانی رو بخاطر پوشیدن رنگ قرمز تنبیه کردن !!!
داشتم فکر میکردم که فندق چه صفت باحالیه واسه این کوموچکومولوهای کلاس اولی …
فکر کن! واسه یه روسری روز اول مدرسه رو به آدم کوفت کنن! … چندششششششششا!
شماره 4 آسون بودا! … یه نموره فقط ضایع بود نه؟! … ولی من تابستون همش سر میزدم دانشگاه … واسه اول مهر نرفته بودم به خداااااااااااااا :
سپيده عزيز
از ديدن دفتر و کتابهاي نو من کيف ميکنم
آتريساي عزيز
منم دلم براي دانشگاه تنگ ميشه اما براي مدرسه هم
خوشحالم فوق ليسانسين
sعزيز
من هميشه شيفتم رو يادم ميرفت
امين جون
چه روشن فکري برادر … اين چه لباسيه تن بچه ها ميکنن آخه
غيرتي شدم
انيس جان
من هميشه ياد دبيرستان ميافتم که نميگذاشتن کتوني سفيد بپوشيم
بچههاي الان کمي راحت شدن از اين قيد و بند
اما براي بچه پيش دبستاني..مانتو و مقنعه يه کم زياده
پرسه جون
آخه عين فندق شده بود…بعدشم من عاشق اين دوتا فندق خواهرم
شايد چون خيلي وقت بود بچهاي نداشتيم تو خوانواده
اين دو تا هر لحظهشون شيرين هست
shifte bad az zohro aslan dust nadshtam.ma do hafte sobh budim do hafte bad z zoher.
alan ke fekr mikonam migam che bache naduni budam ha!!ke shift bad az zohro nemikhastam.khob migerefti mikhabidiii digeh.alan tarjih midam hame kelasa saat 11 be bad bashe:)
vali delam baraye masrese tang nemishe.faghat bazi khaterat yadam maid khandam migirehh…
دختر بيکار بودی گفتی…:)
بگذريم.
ببين يه پيشنهاد بدجنسانه دارم. لينک منو بذار گوشه بلاگت بلکه تو هم يه سرکی به من بزنی. هيچوقت اونورا نميای.