جستجو - Login
روزمرگی یا

در تاریخ Tuesday 12 June 2007

چند روزي بود که مي‌خواستم اينجا چيزي بنويسم که احساس گلدون شکسته بودن از يادم برود اما اين بلاگر عزيز نگذاشت
متن قبل رو وقتی می نوشتم، خیلی ناراحت بودم
اين بيماري مزمن رو من هميشه داشتم که خودم اسمش رو روزمرگي گذاشتم
متاسفانه هربار هم که خواستم آگاهانه باهاش برخورد کنم نا موفق بودم و وقتي به خودم اومدم، ديدم که دچارش شدم
تا به حال هزاربار اين را نوشته‌ام که زندگي کردن يادت نرود…اما فايده نمي‌کند اونقدر غرق در روزمرگی ها مي شوم که يادم ميرود که خودم هم هستم
دیگه اینکه
من اگراین موضوع رو تعریف نکنم، نمیشه…شاید دل درد بگیرم
قديمها وقتي کسي عاشق ميشد، کلي ناز يارش رو ميکشيد و کلي غزل و شعر مي‌سرود تا بدستش بیاره… اين روزا اما ملت ديگه حوصله ندارن انگار
ديروز با مدير عامل مي رفتيم حایی با آژانس…آقای راننده رادیوش روشن بود
مجري کلی در وصف يک خواننده افغاني گفت و اينکه اين آهنگ تا حالا جايي پخش نشده و الان اولين بار ما مي‌خواهيم پخشش کنيم و … خلاصه آهنگ بعد از کلي موزيک اول با اين جمله يا بيت شروع شد…البته با لهجه افغاني که خودش آهنگ رو کللي بامزه ميکرد

يار بي وفا بَميرَ… درد بي دوا بَگيرَ…اينجاش رو يادم نيست

يار من، بي‌وفايَ … ياربي وفا بَميرَ
ترسي از خدا نَديرَ… نترس از خدا، بَميرَ
صداي خنده من و مدير عامل محترم با هم بلند شد
نميدونم ملت چرا اينروزا حوصله يارشون رو هم ندارند و دعا ميکنند که يه بلايي چيزي سرش بياد و بره پي کارش
اینرو هم بگم که اگر بلاگر بازم منو اینجا راه نداد…نگفته از دنیا نرم…شایدم نوشته آخرم شد خدا را چه دیدید…!؟
چرا من اينقدر حرف دارم براي گفتن اما وقتي دارم اينجا مي‌نويسم يک جور ديگر بيان مي شود؟ اون متني که بالا نوشتم درباره روزمرگي به دل خودم نچسبيد يعني احساسم رو درست نگفتم…نمیدونم چرا؟ شاید فکر میکنم بقیه آدمها اینجوری نیستن
اميدوارم يکنفر متوجه منظور من بشه…؟!؟

11 Comments برای "روزمرگی یا"

  1.  
    eaglebig
    June 13, 2007 | 5:42 am
     

    salam…kash mishod az mantegh kharej shod!!…rooz margi ham daste mano shoma nist dar jamehe saken va raked ma in ehsase bikari va yekare tekrari kardan ya nakardan vase hame hast….in ehsase ke adamaeero ke enerji daran depres mikone va….

  2.  
    سپیده
    June 13, 2007 | 6:01 am
     

    پر جونم
    امیدوارم که من به عمق احساست پی برده باشم
    من هم اعتقاد دارم خیلی چیزا به دست ما نیست
    بهرحال دوست دارم که همیشه تو رو تو همه متن هات پر انرژی ببینم

  3.  
    سرزمین کانگروها
    June 13, 2007 | 11:17 am
     

    راست میگی من هم تازگی ها از این مدل آهنگها که هرچی نفرین بلد است در حق یارشون میکند زیاد شنیدم اما پر عزیزم هنوز هم خیلی از عاشقها برای هم آهنگ میخونند کلی ناز هم را میکشند فقط یک کمی تعدادشون کم شده

  4.  
    mayra
    June 13, 2007 | 12:46 pm
     

    پر نازنين
    اين درد شما تنها نيست.بيشتر آدما به نوعي به اين درد مبتلا هستن .وقتي هم به اوج مي رسه كه واويلا.
    اين حرف شما هم بسيار متين و بجاست.ديگه عاشقاي امروزي هم مزه عاشقاي قديمي رو نمي دن.
    امروز هستند و ميدوني كه فردا قطعا نيستند و باز هم نمي دوني امروز واقعا هستن يه نه اين هم يه بازيه مدرن ديگه است.

  5.  
    S.
    June 13, 2007 | 4:29 pm
     

    پر عزیز شاید من دقیقا ندونم درد شما چیه. هیچ کس درد یه نفر دیگه رو نمی‌تونه مثل خودش حس کنه. من فقط این رو فهمیدم که برای از روز مرگی بیرون اومدن باید چیزی در زندگی داشته باشی که شدیدا بهش علاقه داشته باشی. من با گل و گلدونهام خوشم و گاهی عکاسی می‌کنم و جواهر سازی. اینها همه در کنار کار روزانه‌ام هستش. منظورم اینه که باید به چیزی در این زندگی علاقه مفرت داشته باشی. به یه سرگرمی شاید. نمی‌دونم دقیقا چجوری برات توضیح بدم ولی فکر کنم منظورم رو می‌فهمی. این چیزی نیست که زورکی بشه کرد. یعنی اینجوری نیست که بری بشینی بگی خوب من به چی علاقه مفرت دارم. این چیزی هستش که خودت حس می‌کنی دوست داری بیشتر وقتت رو با انجام دادن اون کار بگذرونی. برای بعضیها این می‌تونه مسافرت باشه یا مثل من گل و گلدون باشه یا برای بعضیها به سادگی می‌تونه وقت گذاشتن برای خانوادشون باشه. توی این سی و چند سال عمرم این رو یاد گرفتم که عشق به یه چیز به خصوص آدم رو از روزمرگی به در میاره.

  6.  
    Amin
    June 15, 2007 | 8:50 am
     

    سلام
    اميدوارم بتوني بر مشكلاتت غلبه كني
    راستي اگه تونستي يه سفر برو كه فكر كنم تو روحيه آدم خيلي تاثير داره مخصوصا اگه مثل من با يه مشت زبون نفهم در ير كار مواجهي
    شاد باشي

  7.  
    سپیده
    June 16, 2007 | 5:52 am
     

    میدونی این دوستم از اینکه زود ازدواج کرده ناراحت بود میگفت هیچی از دور و برم نفهمیدم وگرنه با همسرش هیچ مشکلی نداره

  8.  
    دخترخوب
    June 16, 2007 | 7:37 am
     

    امیدوارم این مشکل روزمرگی زودی حل بشه. خیلی جدی نگیرش چند وقت یه بار سراغ همه میاد.
    این شعرافغانیه خیلی بامزه بود کلی خندیدم.

  9.  
    mayra
    June 19, 2007 | 7:13 am
     

    Where are u,Honey?
    I miss you…

  10.  
    سپیده
    June 19, 2007 | 8:53 am
     

    پر جون مرسی از نظر لطفت

  11.  
    eaglebig
    June 19, 2007 | 4:09 pm
     

    salam

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI