جستجو - Login
آرزوهاي کوچک من

در تاریخ Wednesday 16 May 2007

هفده هجده ساله که بودم، بحث رانندگي داغ بود…انگار مسابقه بود و همه دلشون ميخواست تصديق رانندگي رو زود بگيرند
يادم هست که اون موقع اين بزرگترين آرزوي من بود که بتونم با ماشين برم دانشگام که اون سر تهران بود
چيزي نگذشت که تونستم به آرزوي کوچکم که براي من غولي شده بود برسم…فکر کنم ترم سه بود که ديگه با ماشين خودم ميرفتم و ميومدم
حالا يه آرزوي کوچيک دارم که نميدونم چرا داره کم کم مثل يه هيولا بزرگ ميشه…اينجا نوشتمش که اگه يه وقتي احيانا براورده شد،اينجا رو بخونم و لذت ببرم
ميشه من يه روزي خيلي راحت و روان انگليسي رو صحبت کنم….بحث کنم …متلک بندازم…خلاصه بتونم از پسش بر بيام
به نظر ميرسه که هيچوقت از خوندن و ياد گرفتن اين زبان خلاصي ندارم…هر روز يه چيز جديد ميشنوم که با خودم ميگم اي واي پس اينا کجا بود که من نديدم…؟!؟

1 Comment برای "آرزوهاي کوچک من"

  1.  
    mayra
    May 19, 2007 | 11:13 am
     

    me too ,honey!
    :))

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI