هفده هجده ساله که بودم، بحث رانندگي داغ بود…انگار مسابقه بود و همه دلشون ميخواست تصديق رانندگي رو زود بگيرند
يادم هست که اون موقع اين بزرگترين آرزوي من بود که بتونم با ماشين برم دانشگام که اون سر تهران بود
چيزي نگذشت که تونستم به آرزوي کوچکم که براي من غولي شده بود برسم…فکر کنم ترم سه بود که ديگه با ماشين خودم ميرفتم و ميومدم
حالا يه آرزوي کوچيک دارم که نميدونم چرا داره کم کم مثل يه هيولا بزرگ ميشه…اينجا نوشتمش که اگه يه وقتي احيانا براورده شد،اينجا رو بخونم و لذت ببرم
ميشه من يه روزي خيلي راحت و روان انگليسي رو صحبت کنم….بحث کنم …متلک بندازم…خلاصه بتونم از پسش بر بيام
به نظر ميرسه که هيچوقت از خوندن و ياد گرفتن اين زبان خلاصي ندارم…هر روز يه چيز جديد ميشنوم که با خودم ميگم اي واي پس اينا کجا بود که من نديدم…؟!؟
me too ,honey!
:))