هراس دارم که شايد طبيعت فرصتي ندهد تا با هم بودن را تکرار کنيم
اين هراس از بچگي با ما بود…يادت هست؟
خيلي وقت شده شايد
که حرفي نزديم…چيزي نگفتيم
حس ميکنم روزمرگي مان مجال گفتن نميدهد
شايد ديگر نداني که چقدر دوستت دارم
شايد فرصت نشد که به تو بگويم
که حضور امنت را هميشه سپاسگزارم
که هراس از دست دادنت پاي رفتن را از من ميگيرد
مينويسم که بداني
که اگر دچار زندگي شدهايم
اين حضور توست که به من دلگرمي ميدهد
ميداني؟
تکيه کردن بر توعادتمان شده
ديگر نميخواهم به ياد بياورم
هراس بي تو بودن را
…
منظورت منم… نه؟

چقدر اين دلگرمي قابل ستايش است و اين هراس از دست دادن ها دردناك
به اميد روزي كه هيچ تكيه گاهي از دست نرود .
ولي به راستي ؟
آيا هيچ تكيه گاهي بدون تكيه گر !
مفهوم خواهد داشت ؟؟؟
کارت دعوت رسمی:
به بازی آرزوها دعوت هستید. لطفاً