تازگيها دارم به اين مساله فکر ميکنم که اگر به من بگن که 6 ماه ديگه وقت دارم براي زندگي کردن چه حالي ميشم؟
راستش …اين مطلب رو نوشتم چون عکس العمل چند نفر رو وقتي بهشون گفتن که سرطان دارن و ممکن هست تا 6 ماه ديگه زنده نمانند رو ديدم…بي قرار، آشفته ،افسرده و گريان…گريه براي مردي که پنجاه و چند سال دارد… دراين شرايط…شوخي نيست
اينها رو نميگم که بعد نتيجه بگيرم که من خيلي آدم شجاعي هستم که گريه کردن اين آدمها برام احمقانه است…اما
ما ياد گرفتهايم از مرگ بترسيم و بدمان بيايد، همانطور كه ياد گرفتهايم از شب و از سوسك بترسيم
يا هميشه کار نيمه تمامي هست که بايد انجام ميشده و حالا فرصت انجامش نيست
راستش اين روزها كمكم دارم به اين نكته ميرسم که چرا انسانها خودشون رو براي مواجه شدن با اين مساله آماده نميکنند…؟!؟
اگر به همين آدمها بگويند که 4 سال وقت داري چه حالي دارند و اگر بگويند ده سال يا بيست سال وقت داري چي؟
يه نکته ديگه هم هست که من رو خيلي به فکرمي بره …چرا ايرانيها در مواجه شدن با اين مساله بدتر از خارجي ها هستند…؟!؟
قبلا به اين موضوع فكر كردم كه اگه روزي بشنوم قراره 6 ماه بيشتر زندگي نكنم چه كار مي كنم يا چه حالي خواهم داشت.در آخر به اين نتيجه رسيدم كه خيلي هم بد نيست شايد هم استقبال كنم حداقل مي دوني كه چه كارهايو بايد شروع كني و چه كارهايو نبايد
ما ایرانیها کلا سر همه چی باید جنگولک بازی در بیاریم این هم یکیشه. همه کارهامون هم باید با شیون و گریه و داد و بیداد باشه مخصوصا مراسم برای مرده. چون مثلا هر کی بیشتر داد بزنه و گریه کنه اون طرف رو بیشتر دوست داشته. برای همین مردن چیزی شده با یه عالمه شیون و زاری و گیس کندن و خاک به سر ریختن و صورت چنگ زدن و این چیزها و معلومه آدمی که این چیزها رو دیده دیگه خودش از مردن هزار برابر می ترسه. مراسم اینجاییها به نحوی خیلی آرومتره. از اون صورت چنگ زدنها و این چیزها زیاد خبری نیست و برای همین شاید واقعه ی قابل تحملی به نظر میاد در مقایسه با اون چیزی که ما داریم.