صبح ساعت 7 از خواب پا ميشم …اونم به زور …شب که برميگردم اگه خوب برسم همون ساعت 7 هست…تازه کلي کتاب ميريزم دورم که ببينم از کدوم شروع کنم
راستش ديگه اون موقع حس درس خوندن هم نيست…مخصوصا روزايي که از ورزش ميام…مثل اينه که يکي بگيردت يه دل سير بزندت بعد بگه شام هم نخور ….اصلا بايد يه قانون بزارن که آقا درس خوندن افراد بالاي 30 قدغن
خلاصه اينا رو گفتم تا بگم من با 31 سال و اندي و بعد از 4 سال زندگي مشترک هنور موفق به داشتن بچه نشدم….هرچند که هم من و هم همسر عزيز عاشق بچه هستيم….اما هميشه فکر ميکنم که اين بچه گناه داره به خدا….آخه من چقدر ميتونم براش وقت بزارم….بعدشم بچه من با اين اخلاق سگي که من دارم چي ميخواد بشه
گاهي موقعهايي که حالم خوب نيست به اين موضوع فکر ميکنم که خوبه که بچه ندارم….اما يه چيزه ديگه اي هم هست که اينجور موقعها سر فرمون رو برميگردونم سمت خونه خواهر عزيز تا با دوتا وروجک اون بازي کنم….وکافيه که نيم ساعت تو اتاق اين دوتا وروجک بمونم تا همه دلخوريها و ناراحتي ها وخستگيهام يادم بره
نميدونم چي تو اين بچه ها هست …شايد همون پاکي و صداقتشون که با سادگي عروسکهاشون رو با آدم قسمت ميکنن…گاهي بهترينشون رو به تو ميدن که از بازي کردن باهاشون لذت ببري