جستجو - Login
بگذر از ني، من حکايت ميکنم

در تاریخ Sunday 10 August 2008

خيلي چيزها توي ذهنم هست … گاهي احساس ميکنم که ذهنم پر‌پر شده اما نميدانم چر هر روز يک چيز جديد اضافه مي‌شود و بازهم من گنجايش شنيدنش را دارم. دل و دستم به نوشتن نمي‌رود و از طرفي مي‌دانم که تکرار مکررات است و بس

بگذريم … اين شعر را بخوانيد که ارزش شنيدن را دارد

بگذر از ني من حکايت ميکنم     وز جدايي‌ها شکايت ميکنم

ناله‌هاي ني ازآن ني‌زن است     ناله‌هاي من همه مال من است

شرحه شرحه سينه ميخواهي اگر     من خودم دارم مرو جاي دگر

اين منم که رشته هايم پنبه شد     جمعه‌هايم ناگهان يکشنبه شد

چند ساعت ساعتم افتاد عقب     پاک قاطي شد سحر با نيمه‌شب

يکشبه انگار بگرفتم مرض     صبح فردايش زبانم شد عوض

آن سلام نازنينم شد “هلو”     وانچه گندم کاشتم روييد جو

پاي تا سر شد وجودم “فوت” و ” هد”     آب من “واتر” شد و نانم “برد”

واي من! حتي پنيرم ”چيز” شد     است و هستم ناگهان “ايز” شد

من که با آن لهجه و آن فارسي     آنچنان خو کرده بودم سال سي

من که بودم آنهمه حاضر جواب     من که بودم نکته‌ها را فوت آب

من‌که با شيرين ‌زباني‌هاي خويش     کار خود درهر کجا بردم به پيش

آخر عمري چو طفلي تازه سال     از سخن افتاده بودم لال لال

کم کمک گاهي “هلو” گاهي “پليز”     نطق کردم خرده‌خرده ريز ريز

در گرامر همچنان سر در گمم     مثل شاگرد کلاس دوم

گاه” گودمورنينگ” من جاي سلام     از سحر تا نيمه‌شب دارد دوام

با در و همسايه هنگام سخن     لرزه ميافتد به سرتا پاي من

ميکنم با يک دوتن اهل محل     گاهگاهي يک”هلو” ردو بدل

گر هوا خوب است يا اينکه بد است     گفتگو درباره‌اش صد درصد است

جز هوا هرگفتگويي نابجاست     اين جماعت حرفشان روي هواست

بگذر از ني من حکايت ميکنم     وز جدايي‌ها شکايت ميکنم

ني کجا اين نکته‌ها آموخته     ني کجا داند نيستان سوخته

ني کجا از فتنه‌هاي غرب و شرق     داغ بر دل دارد و تيشه به فرق

بشنو از من بهترين راوي منم     راست خواهي هم ني و هم ني‌زنم

سوختند آنها نيستان مرا     زيرو رو کردند ايران مرا

کاش ميماندم درآن محنت‌سرا     تا بسوزانند در آتش مرا

تا بسوزانندم و خاکسترم     درهم آميزد به خاک کشورم

ديدي آخر هر چه رشتم پنبه شد     جمعه‌هايم ناگهان يکشنبه شد

هادي خرسندي


8 Comments برای "بگذر از ني، من حکايت ميکنم"

  1.  
    samae
    August 10, 2008 | 9:30 am
     

    پیشم! یعنی اولین نفرم که می کامنتم.شعر جالبی بود وولی حس غمگینی داشت. من الان دارم واست انرژی مثبت می فرستم که اگه ناراحت بودی بهتر بشی. 1-2-3 رسید؟!
    ————
    پر : شما هميشه اولي عزيز … آره شعر خيلي هم حس غمگين داره اما من خيلي دوستش دارم
    انرژي مپبت دريافت شد … نميخواي سر زده بياي من رو ببيني؟ :)

  2.  
    August 10, 2008 | 11:28 am
     

    منم از اين شعر خيلي خوشم اومد
    يادمه وقتي هادي خرسندي اونو تو وي.ا.اي مي خوند
    واقعا سرگذشت ماست
    —————
    پر : امين عزيز … در چه حالي برادر … کارها پيش ميره؟… من نيديدم اون برنامه را و اين شعر برام رو ايميلم آمد … آره واقعا … من هم خيلي دوستش دارم

  3.  
    S.
    August 11, 2008 | 12:21 am
     

    جمعه هات یکشنبه شده پر عزیز یا هنوز نه؟ مال من سال هاست که شده. جمعه دیگه اینجا یه روز معمولی هستش مثل همه روزهای وسط هفته…کاش می ماندم در آن محنت سرا…کاش می ماندم در آن محنت سرا…کاش می ماندم در آن محنت سرا…
    ————
    پر : S. عزيزم سلام .. دلم برات کلي تنگ شده بود … اينجا هم عجب جاييه ها مارو پا بند کرده حسابي
    نه من هنوز جمعه هام يکشنبه نشده … ميدوني من عادت دارم جلو جلو غصه بخورم … هميشه غصه چيزي رو ميخورم که اصلا اتفاق نيافتاده
    اميدوارم تا مال من هم يکشنبه نشده … اينجا ببينمت
    نکنه بياي و خبر ندي هااا

  4.  
    lina
    August 12, 2008 | 4:14 pm
     

    سلام به یه بازی سخت دعوت شدی!! :)
    ———-
    پر : حسابي هم سخته … چشم قول نميدم که زود اينکار رو بکنم اما حتما مينويسم:)

  5.  
    August 13, 2008 | 5:37 am
     

    سلام پر جونم… چطوری؟ همسر گرامی حالشون خوبه؟ سلام برسون از نوع فراوانش … نبینم غصه دار باشیا … زودی بیا پیش خودمون منتظریم
    ————-
    پر : سلام سپيده عزيزم… من ميخوام بيام اما چکنم که بسته پايم :)
    اميدوارم زود زود جا بيافتين و ما بيايم خونه دايم خودتون و باز اميدوارم که زود زود ببينمتون… به همسر جان وهمه دوستان سلام من رو برسون … بوس

  6.  
    August 16, 2008 | 5:50 pm
     

    سلام پر عزیزم
    چطوری؟ همسر خوبه؟ راستی من و سپیده گله همسایه هستیم الان. ببین چه دنیای کوچیکیه ها
    ———-
    پر: آره مريم جون … من هم خوشحالم که همسايه شدين و اينجوري کمتر احساس تنهايي ميکنيد … حالا که اينجوري شد … من ديگه نميرم محله چينيها … ميام نزديک شما … نزديک هم خونه بگيريد هاااا ;)

  7.  
    August 19, 2008 | 1:06 pm
     

    سلام پر جونم
    به به بالاخره آپيدي …
    عزيزم اميدوارم زودي بريم پيش سپيده و مريم و حسابي دوست جون بشيم.
    ضمنا ايميل من اينه: myshinysun@yahoo.com
    خوشحال ميشم باهات صحبت كنم. برات شماره موبايلم رو هم ايميل ميكنم.
    ———————
    پر : آتريساي گل … مرسي از ايميل … خسته نشي از دستم هااا … من هم اميدوارم زود زود شما هم به بقيه بچه ها بپيونده … ما نيز هم :)

  8.  
    August 19, 2008 | 8:26 pm
     

    سلام….

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI