جستجو - Login
قضاوت

در تاریخ Tuesday 29 April 2008

توي اون ازدحام آدمهايي که از آدم سوالهاي جورواجور ميکنند، يکي را انتخاب مبکند و در زير گوش من مي‌گويد: يادم بيانداز که درباره‌اش با تو صحبت کنم.

سرمان که خلوتتر مي‌شود ياد مردي که صبح ديدم ميافتم و مي‌پرسم جرياني که قرار بود برايم بگوييد چه بود؟

مي‌گويد برادر شهيد … است . اسمش را از روي يکي از خيابانهاي مهم شهرمان مي‌شناسم … مثل باقي اسامي خيابانهاي شهرمان که با شهيد شروع مي‌شود و من از آن شهيدان چيزي نمي‌دانم و هميشه با خودم فکر مي‌کنم که بچه‌هاي فردا از اسم شهيد نام خيابان را ياد مي‌آورند.

با بي‌تفاوتي نگاهش مي‌کنم که خوب که چه؟ …

مي‌گويد اسم فاميلش را عوض کرده  …

مي‌گويد تمام فاميل، اسم فاميلشان را عوض کرده‌اند …

عوض کرده‌اند، تا از نام برادرشان استفاده نکنند

با خودم فکر ميکنم …

هنوز هم آدمهاي درست و حسابي در اين جمع پيدا مي‌شود… !


13 Comments برای "قضاوت"

  1.  
    April 29, 2008 | 10:22 am
     

    عجباااااااااااا!!! مگه برادرش شهيد خيلي معروفي بوده كه كل فاميل نام خانوادگيشون رو عوض كردن؟
    خيلي چيز عجيبيه شايد طرف يه جنايتي كرده كه اينا ترسيدن حكومت عوض بشه داغون شن!

    دوست جونم بالاخره تونستي عكسها رو ببيني؟ اگه نشد سي ديش رو بفرستم خدمتتون (شكلك چشمك)

  2.  
    April 29, 2008 | 11:13 am
     

    چه عجیب. البته بگم ها بین این آدمهای سوءاستفاده چی خیلی ها این مدلی هستند.

  3.  
    April 29, 2008 | 12:12 pm
     

    آره هنوز هم آدم هاي درست و حسابي پيدا مي شوند
    ولي متاسفانه آدم هاي ناحسابي به وفور ياد مي شوند
    خوش باشي

  4.  
    April 29, 2008 | 3:47 pm
     

    آدم خوب همه جا هست. آدم بد هم همین طور
    من چرا هر چی می نویسم ترسناک میشه؟ تازه وحشتناک هاشو نمی نویسم پر عزیز. شوخی کردم. می دونی که خوشی زیادی و این حرفها که میگن :)
    مرسی

  5.  
    April 29, 2008 | 5:23 pm
     

    درود پر

    آره هنوز امیدی هست !

    بدرود

  6.  
    مهرناز
    April 29, 2008 | 7:52 pm
     

    ولی من همیشه ته دلم برای همشون احترام خاصی قائل بودم…فقط کافیه یه لحظه و نه بیشتر آدم خودشو جای اونا احساس کنه…فقط یه لحظه!
    به نظرم همیشه نباید فقط نفهمی بعضی هایی رو که موندن دید…باید شکوه اونایی که رفتن رو هم دید.

  7.  
    S.
    April 30, 2008 | 9:17 pm
     

    منم درست وقتی که از کل انسانها و انسانیت نا امید شدم چیزی اتفاق می‌افته که فکر می‌کنم شاید هنوز یه سر سوزن بشه به این انسانها امید داشت. باور کن روزهایی هست که دلم می‌خواد برم سر یه کوه بشینم سبد ببافم و توی حیاط سبزی بکارم تا سر و کارم به کسی نیافته. ولی به قول خودت هنوز هم آدمهایی هستن که آدم رو امیدوار می‌کنن. روزهات شاد پر نازنین.

  8.  
    May 1, 2008 | 8:29 am
     

    سلام…بله همیشه آدمهای حسابی پیدا میشن…

  9.  
    mayra
    May 1, 2008 | 1:30 pm
     

    vali be nodrat etefagh miofte..koli bayad bechesunanaet ta betuni ye sare suzan omidvarii besurate etefaghi bebiniii.

  10.  
    May 1, 2008 | 6:26 pm
     

    خوشحالم كه پر خودم باز برگشته :)

  11.  
    May 3, 2008 | 7:26 am
     

    سلام پر عزیز. من اومدم اینجا هم بهت تبریک بگم. خیلی خیلی مبارکت باشه و منتظر خبرهای خوب بعدی هستم. [لبخند]
    ————–
    مرسي هديه جون

  12.  
    May 3, 2008 | 7:32 am
     

    به به؛ كيس آفيسر مبارك باشه، بي خبر مي آيي و مي ري ها
    شيريني يييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي كوووووووووووو؟؟؟؟؟
    ———————-
    پر : امين جون … اگر پسر خوبي باشه و زود ويزا بده … شيريني ميدم ;)

  13.  
    لینا
    May 3, 2008 | 8:59 am
     

    سلام سلام، کیس آفیسرتون مبارک! به امید شنیدن خبرای خوب بعدی :)
    ————–
    پر : مرسي لينا جون … امدوارم افيسر شما هم زود بياد و مثل افيسر ما پسر خوبي باشه ;)

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI