جستجو - Login
فریادی و دیگر هیچ

در تاریخ Monday 31 March 2008

  انگار که نفس کم می آورد … !

هی تعادلش را از دست می داد و دوباره بلند می شد و شنا میکرد

ماهی کوچک من برای زنده ماندن خیلی تلاش کرد

 اما انگار که وقتش شده بود

نمی دانم چرا اینقدرمرا یاد تو می انداخت!

برای همین هم نشستم و تا آخرین لحظه نگاهش کردم

برخلاف تو

که همیشه سعی کردم که نبینمت تا خاطره ای ازتو برایم نماند

ای کاش

 جایی بهتر از اینجا باشی


9 Comments برای "فریادی و دیگر هیچ"

  1.  
    April 2, 2008 | 6:57 am
     

    سلام پر جان
    خوب شد نوشتي، اتفاقا ديروز گفتم چند وقتيه خبري ازت ندارم؛
    خوشحال شدم
    ———————–
    امین جان مرسی که یاد من بودی … ما خوبیم … تو چطوری کسالت رفع شد؟

  2.  
    samae
    April 2, 2008 | 7:51 am
     

    سلام پر جان. یک غمگین بودی این پست را نوشتی؟! امیدوارم شاد شاد بوده باشی.
    ————————–
    سلام سماع عزیزم … فقط دلم میخواست از کسی که برای زندگی خیلی تلاش کرد یادی بکنم

  3.  
    April 2, 2008 | 9:52 am
     

    سلام..
    ————-
    سلام …

  4.  
    April 2, 2008 | 10:43 am
     

    ممنون، آره من هم كامل خوب شدم
    گرچه اين بيماري حسابي برنامه ها مو بهم ريخت
    ———–
    پر : خوشحالم امین جان … همیشه خوب باشی : )

  5.  
    April 2, 2008 | 1:02 pm
     

    سلام دوست عزیزم
    2 تا ماهی کوچولوهای منم روز دوم عید مردن. اما نمیدونم که مرگ ماهیت تو رو به یاد کی انداخت؟ :(
    ————–
    پر : مریم جون … خیلی دعا کرده بودم اما انگار قسمت این بود

  6.  
    مهرناز
    April 2, 2008 | 7:55 pm
     

    و من فراموش نمی کنم چگونه برای نفس کشیدن تلاش کرد و من نفس نفس…. هیچ!بگذریم

    زیرا که مردگان این سالیان عاشق ترین زندگان بودند:(
    —————————–
    پر : امسال مثل هیچ سالی دلم برای ماهیم نسوخته بود و برای زنده بودنش ارزو نکردم
    شاید بخاطر تلاشش برای زنده بودن بود … میدونم دوست نداشتی اینجا رو بخونی … بگذریم

  7.  
    mayra
    April 3, 2008 | 11:52 am
     

    Keili ghamgin bud….mahiaye eid mamulan zud mimiran. dust nadram vase haft sin mahi ghermez begiram be khater hamin zud raftaneshun.vali jalebe bedunid ke mahi ghermezaye inja omr tulani tari daran httta mituni tu aqvariom khuneh unaro negah dari vase sale bad.shado piruz bashi
    ————————-
    پر : چه خوب که دير ميميرند … من از زود مردنشون خيلي ناراحت ميشم

  8.  
    April 4, 2008 | 9:05 am
     

    سال بسیار خوبی داشته باشی. شاد و پر از خبر های خوب
    —————–
    پر : مرسي الهام جون … براي تو هم همينطور و به قول تو پر از خبرهاي خوب

  9.  
    S.
    April 4, 2008 | 3:08 pm
     

    سالها روز دوم عید دست به دست پدرم از پله های پارک ملت بالا می رفتیم و اون بالا ماهی های عید رو می انداختیم توی دریاچه ای که بالای پله هاست. اون روزها من هنوز دبستان هم نمی رفتم. کوچیک بودم و اون همه پله برام به بلندی کوه دماوند بود و گاهی پدرم کولم می کرد و می بردم تا اون بالا. از روزی که اون رفت دیگه عید ها ماهی نگرفتیم. کسی نبود که بعد از روز عید باهاش برم ماهی ها رو آزاد کنم. سه سال پیش که ایران بودم از پله ها ی پارک تنهایی رفتم بالا. دریاچه سر جاش بود و ماهی هم داشت. فکر کردم شاید یکی از این ماهی ها همونی باشه که سالها پیش با پدرم اونجا انداختیم. هر چند می دونم ماهی قرمز بیست و خرده ای سال زندگی نمی کنه ولی فکر بود و خیال و آرزوی روزهایی که دیگه نیستن.
    —————–
    پر : اون پله ها الان هم براي من مثل کوه دماوند ميمونند … ميدونم نبودنش خيلي سخته و حتي اگر ماهي اي که اونجا گذاشتيد ديگه زنده نباشه اونجا هميشه ياد پدرت زنده است … روحش شاد باشه

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI