امروز از زن بودن خود در اين ديار بسي خرسند شديممممم
جريان از اين قرار است که ما رفتيم محضر تا سندي رو بنام بزنيم….و از بخت خوب قرار بود به نام من زده بشه…يعني طبق فرمايش آقايان …آقا لطف کردن و ملکشون رو به نام خانمشون ميخواستن بکنن….اينقدر همه بخاطر جوانمردي آقا با تحسين نگاش ميکردند و حرف ميزدند که همسرخان که ميدونست من به چي فکرميکنم والانه که بگم خدايا منو از اينجا ببررررررررررررررررررررررر….هي به من ميگفت ولشون کن
جالب است که اين آقايي که ملک رو ازش خريديم..وقتي ميخواستيم معامله کنيم همش ميگفتن امروز اسب سواريه و نميتونه بياد…فردا اسکي ميره نميشه بياد راستي خصوصيت اين آقاي عزيز اين بود که فارسي به زور ميتونست حرف بزنه و اينقدر هم شعور نداشت که اقلا جلوي ما درباره معامله فارسي حرف بزنه که ما هم بفهميم چيکار داره ميکنه…همه هم کلي مخلصيم …چاکريم بهش ميگفتن
راستش يه کم ياد ناصر ملک مطيعي تو فيلماش ميافتادم
به من هم ميگفت بابا جان…اينقدر عصباني شده بودم که ميخواستم بگم تو به گرد باباي من هم نميرسي
خلاصه ما همه چيز رو تحمل کرديم …آقاي محضر دار هم اگه قرار بود که من جايي رو امضا کنم به آقا ميگفت که به من بگه…وقتي داشتيم از محضر ميومديم بيرون…آقاي محضردار به همسرخان گفت بياييد به شما يه کارت بدم که چون خانم نميتونن بيان سند رو بگيرن…اگه خودتون خواستين بياين بتونيد….من يه کم نگاش کردم….بيشتر نگاش کردم….اميدي بهش نديدم….به همسرخان گفتم مطميني که ما تو تهران هستيم لااقل؟
صحنه رو با فوريت ترک کردم
فکر کنم اگه براي گرفتن سند برم…بگن عجب مرد بي غيرتي بود….زنشو فرستاده از خونه بيرون؟!؟