جستجو - Login
هرکاري دوست داري، اما با آرامش

در تاریخ Wednesday 6 February 2008

هيچوقت نمي توانم با آرامش کاري را انجام دهم … هميشه همه کارها با استرس انجام مي‌شود مثلا همين امتحان آيلتس که براي من مثل کابوس بود … کسي در خانه حق حرف زدن نداشت . تلويزيون نه براي من که براي آقاي همسر ممنوع بود چون شايد احيانا صدايش را من مي‌شنيدم وهوس مي‌کردم که از جايم بلند شوم . کلا من آدم درس خواني نيستم … البته هميشه به نظر ديگران موفق بودم اما خودم هيچوقت راضي نيستم. بدترين کار دنيا اين است که به من بگويي که در اتاقت بشين و درس بخوان و بعد از يک مدت هم بيا امتحان بده.

آخرين باري که اين کابوس را پشت  سر گذاشتم همان کنکور لعنتي بود که هروقت يادم مي‌آيد تنم مي‌لرزد. شايد هم از همان موقع اين قضيه شروع شد. از همان موقع بود که من ياد گرفتم که من الان عصبي هستم يعني چه؟ از همان موقع بود که من ياد گرفتم که وقتي من عصبي هستم همه بايد ملاحظه کنند.

تصميم‌هايي که توي ذهنم مي‌چرخند را آنقدر با ظرافت بررسي مي‌کنم و خودم را درگير مي‌کنم که آخر تحت فشار قرار مي‌گيرم و ولش مي‌کنم. تازه حين تصميم گيري تا دو سه روز قيافه من ديدني است … انگار که قرار است موشک هوا کنم. البته بدتر از من  اين همسر گرامي مديرعامل است که يک چند وقتي‌است روي اعصاب من رژه مي‌رود و برعکس من، اين آقاي همسر است که هيچوقت نتوانسته‌ام مثل او باشم. حدود 5 سال است که با هم زندگي مي‌کنيم و من هرچقدر سعي مي‌کنم که مثل او باشم … مثل او رفتار کنم و مثل او فکر کنم نمي‌شود که نمي‌شود. هميشه هم آرام  است و آرامش درونش را حفظ مي‌کند … البته بماند که بعضي مواقع آرامش او باعث بيشتر عصباني شدن من مي‌شود.

نمي‌دانم براي چه دارم پشت سرهم و تند تند اينجا مي‌نويسم … شايد چون ذهنم را هماهنگ کنم يا اينکه به خودم بقبولانم که بايد روشم را عوض کنم … اما بازهم نمي‌دانم چطور…؟!؟

اصل قضيه اين بود که مي‌خواستم بگم که همسر عزيز نمره قبولي براي امتحانش را آورده … نمي‌گويم که کار بزرگي انجام داده … اما کارش را با آرامش انجام داده … در تمام اين مدت به‌جاي اينکه او نگران باشد … من حرص مي‌خوردم و تاکيد مي‌کردم که درس بخواند … حالا که امتحان تمام شده … من با ظرافت خاصي دنبال معلم و روش خوبي براي تقويت هردومون هستم اما به‌هرحال هرکس روشي دارد  … بدي يا خوبي دارد. بايد تصميم بگيريم و من هميشه جوزده هستم که دارم عقب مي‌افتم … در کار .. در تحصيل و  در ورزش و هزار چيز ديگر … همين ديشب بود که داشتم خودم را لعنت مي‌کردم که چرا يک وقت کوچک براي چند دقيقه ورزش نمي‌گذاري…! کلي کتاب هم در رابطه با کارم دارم که مي‌خواهم بخوانم. يکدفعه انگار يادم افتاده که از زندگي عقب هستم و در دلم آشوبي برپاست.

براي همه اينها بايد برنامه داشت و من اين روزها دارم برنامه مي‌نويسم و کارهايم و جمع و جور ميکنم … مثلا اينکه ساعت 7 مي‌رسم خانه … تا به خودم بجنبم  و کارهاي خانه رديف شود، ساعت 8 است و تا ساعت 11 سه ساعت باقي مي‌ماند … فکر نکنم که نشود در اين سه ساعت کاري کرد، منتها اصل مطلب اين ‌است که قيافه من امروز ديدنيست … صبح، همسر عزيز سعي مي‌کرد که خيلي با من حرف نزند و احساس مي‌کنم که همکارها فکر مي‌کنند که من از چيزي ناراحتم يا اينکه دعوا کردم. هرکاري هم که ميکنم، اين قيافه عوض بشو نيست که نيست چون توي دلم را نمي‌توانم آرام نگه دارم.

پدرم هميشه مي‌گويد: خوشبختي در درون آدمهاست … اگر بتواني درونت را ارام نگه داري، خوشبختي

 

 


12 Comments برای "هرکاري دوست داري، اما با آرامش"

  1.  
    February 6, 2008 | 3:20 pm
     

    سلام پر عزیز منم بعضی موقع ها عجولانه کارام رو میکنم و این حس لعنتی وای از این عقب موندم و یا از اون عقب موندم هم همیشه با منه.خوب درکت میکنم . اما عزیزم جامعه هم بی تاثیر نیست. شاید با تغییر محیط بشه گفت که انرژی مون زیاده و حس رقابت مثبت داریم. در مورد ریز بینی هم بگم منم متاسفانه اینطوری بودم و بعضی موقع ها هم میشم. اما درست نیست. بهتره که با یکسری تمرین خودمون رو از اون ریز اندیشی های آزار دهنده دور کنیم. من که با غرق کردن خودم در کار تا حد زیادی در این مساله موفق شدم.
    ———————
    پر : مریم جان … فکر خوبی هست که تغییر جامعه تاثیر داره و من هیچوقت بهش فکر نکرده بودم …. امیدوارم همینطوری باشه که میگی …

  2.  
    February 6, 2008 | 3:29 pm
     

    خوب خيلي خوشحال شدم كه همسرتون نمره مورد نظر رو آورد
    مخصوصا با اون شرايط بوجود اومده تو تركيه
    تبريك :)
    ———–
    پر : آره امین جان … من که دیگه حاضر نبودم برم اونجا

  3.  
    Mayra
    February 6, 2008 | 6:13 pm
     

    Be khatere nomre Ielts tabrik migam.va inke che ghadr harfe pedaretun ghashango bejast.bayad begam man hamishe ajale daram o hamash fekr mikonam ke aghabam…va in aslan khub nist
    ———
    پر : Mayra عزیزم… مرسی از تبریک … اگه راهی براش پیدا کردی به من هم بگو :)

  4.  
    S.
    February 6, 2008 | 6:57 pm
     

    پر نازنین، منم مثل خودت از امتحان دادن و درس خوندن بیزارم. همیشه‌ بودم و هنوزم هستم. هر چند این روزها سالها از آخرین روزی که پشت میز مدرسه یا دانشگاه گذشتم می‌گذره ولی نفرت من به درس و مدرسه همچنان پا برجاست. دست خودم بود می‌رفتم راننده تاکسی می‌شدم. :) ولی این روزها یاد گرفتم برای هیچ چیزی زیاد برنامه ریزی نکنم. حتی اگر صد تا کار هم داشته باشم که باید انجام بدم اگر انجامشون ضروری نباشه اصلا به خودم فشار نمیارم. اینکه از صبح تا شب طبق برنامه پیش بری نمی‌شه زندگی. اقلا برای من نمی‌شه. نمی‌خوام یه روزی چشم باز کنم ببینم سنم شده دو برابر اینی که هست و تنها چیزی که یادم میاد این باشه که من هر روز از روی یه لیست کارهامو انجام دادم و کنارش یه خط کشیدم که انجام شده. هیچ کدوم اینها مهم نخواهد بود برام اونروز. به نظر من پدرت درست می‌گه پر نازنین. تجربه‌ی منم اینه که خوشبختی و آرامش یه حسه و این حسها با برنامه ریزی برای انجام دادن کارهای مونده به دست نمیاد. نمره‌ی قبولی آقای همسر هم خیلی مبارکه دوست من. تو شاید مثل اون نتونی باشی ولی اون با داشتن کسی مثل تو در کنارش آرومه. این رو یادت باشه و خودت رو دست کم نگیری. روزهات شاد پر نازنین.
    ————
    پر :S عزیزم… راستش من هم عادت یه برنامه ریزی ندارم و احساس میکنم علت اصلی هم همین هست…یک مدت من هم خودم رو آزاد میگذارم وخیلی عالی میشه اما انگار یکدفعه یادم میاد که چقدر عقب افتادم
    شاید این مشکل مال ماهایی هست که یکدفعه تصمیم میگیرند که زندگی رو بریزن بهم و از اول شروع کنن …گاهی حس میکنم که دیر به دنیا آمدم با یک مدتی از دنیا عقبترم … این احساس خلاصه همیشه هست…

  5.  
    پرسه
    February 7, 2008 | 12:20 am
     

    دقیقا خود منی!!!
    سلام خود من!!! … البته من یه نموره بیخیال ترما ولی خب کلا پایه حرفات بودم بد فرم! :)
    ———–
    پر: :) پرسه جان … مثل اینکه مشکل بیشتر آدمها همینه … من اینجا فهمیدم

  6.  
    Lina
    February 7, 2008 | 9:46 pm
     

    خیلی خوب شد که آقای همسر نمره لازم رو آورد تبریک تبریک :)
    منم آدم عجولی هستم و بخصوص در مواردی که زمانبندی من با آقای همسر جور در نمیاد بدجوری هنگ میکنم. به نظرم این خصوصیت آدمای ایده الیسته که همیشه دنبال بهترین حالتن حتی اگه به قیمت فدا کردن آرامششون باشه..
    ———-
    پر : لینا جون انگار هیچوقت هم بهش نمی رسند … اینجوری نه آرامش هست نه اون چیزهایی که دنبالش هستند…مزسی از تبریک عزیز

  7.  
    February 7, 2008 | 11:10 pm
     

    سلام…فقط باید بدونی که هرچند خیلی عقب از خیلیها هستی از خیلیها هم جلوتر هستی….پس سعی کن فقط فراموش کنی و آینده رو شروع کنی و یادت باشه همه برنامه ها از ابتدا درست ومنطقی نیستن سعی کن 10-15 بار ساختار برنامت رو با هدفات برابرسازی کنی…موفقیت همیشه یه گام جلوتر از آدمهای نا امید عصبی و بی برنامه هست! فقط یه گام!!
    ———–
    پر : مرسی eaglebig عزیز … اینها اما وقتی کم میارم یادم نمیاد
    انگار اصلا نمیتونم درست فکر کنم

  8.  
    samae
    February 9, 2008 | 9:29 am
     

    salam Pare golam! mobarakha bashad.manam mesle toam hamash fekr mikonam az khodam aghabam.vali aghaye hamsar baraske mane..shaayd bakhshi sh be khatere tafavote zan va mard bashe, mardha osolan kheili jozyat ra nemibinanad baraye hamin rahat tarand.
    ———–
    پر : من هم همینطور فکر میکنم اما بازهم بهش حسودسم مبشه

  9.  
    February 9, 2008 | 12:17 pm
     

    عزیزم
    هر زمان که داشتی به اون برنامه های توی ذهنت فکر می کردی بهتره که یک نفس عمیق بکشی و سریع به این فکر کنی که خدا در همه کارهات بهت کمک می کنه!
    خیلی خوشحالم که نمره آیلتس رو گرفتید!
    ———–
    پر : گلی جون مرسی … آره باید سخت نگیرم

  10.  
    پرسه
    February 10, 2008 | 4:47 am
     

    آپ نمایید!
    اگرچه ما دیر به دیر می آییم اما آپ نماییییییییییییییییید :)
    ———
    پر : پرسه جون آپم نمیاد که نمیاد … شاید یکم سرم شلوغه … هنگ هم هستم

  11.  
    February 10, 2008 | 4:52 pm
     

    نمره قبولي آيلتس رو بچسب بابا;) شيريني فراموش نشود لطفا!!
    ———–
    پر : کجا بودی …. نبودی … شیرینی هم میدیم خانم … شما پیدا باش ;)

  12.  
    S.
    February 11, 2008 | 4:16 pm
     

    پر عزیز منم احساس می‌کنم دیر به دنیا اومدم ولی نه به دلیل اینکه فکر می‌کنم از دنیا عقب‌ترم. فقط برای اینکه از چیزهای قدیمی بیشتر لذت می‌برم تا چیزهای جدید. همیشه می‌گم من باید حدود 100 سال پیش به دنیا می‌اومدم و تا حالا هم کارم تو دنیا تموم شده بود. روزهات شاد.

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI