جستجو - Login
سفرنامه

در تاریخ Tuesday 22 January 2008

خانه که مي‌رسم، دورش عين ديوانه‌ها مي‌چرخم و آواز مي‌خوانم. همسر عزيز مي‌گويد مگر چند روز نبوده‌ايم …؟
هميشه از مسافرت کردن و ديدن جاهايي که تا حالا نديدم لذت ميبردم و اين اولين باري بود که از مسافرتي که رفتم خيلي بدم مي‌آمد … فکرش را بکن که همه مي‌گويند ايران نا امن است و مواظب کيفتان باشيد و دزد زياد است و فلان و بهمان … آنوقت من بايد بروم آنکارا و از يکي از شهروندان محترمش کتک بخورم … آن هم با مشت توي صورتم که اگر مواظب نبودم فک و عينک و دماغ و همه چيز خرد شده بود
جريان از اين قرار بود که همسر عزيز امتحان داشت و صبح امتحان تا از هتل آمديم بيرون و کمي جلوتر رفتيم تا به خيابان اصلي برسيم، آقايي که از جلويمان مي‌آمد يکدفعه و بدون مقدمه با مشت به سمت من آمد و من هم ناخودآگاه خودم را به سمت خيابان پرت کردم … مشتش خوشبختانه به گوشم خورد

همه اين جريان يک لحظه اتفاق افتاد و من حتي صورت آن شخص را نديدم … تنها چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که مي‌خواهد درگير شود … همين که ديدم همه چيز سر جاي خودش است و چيزي دزدي نشده، دست همسر عزيز را گرفتم و گفتم بدويم و ديگر پشت سرم را هم نگاه نکردم
گويا شخص مذکور با نفر پشتي ما درگير شد و يک چيزهاي به ترکي به هم ميگفتند که ما نمي‌فهميديم
درتمام طول امتحان همسر عزيز که منتظر بودم، يادم ميامد که براي چه اينجا هستم و چرا بايد اينچنين شود …!
تا بحال اينقدر دلم براي خانه تنگ نشده بود
 


14 Comments برای "سفرنامه"

  1.  
    mayra
    January 22, 2008 | 9:55 pm
     

    kheili dard nak bud ,kerekht shodam …vali az babat amniat dar jahaye dige mitunambegam khialet rahat bashe hadeaghl bishtar az irann.omidvaram moafagh bashid ta baad vali manm delam alan beshedat khunamo mikham.rastii khuneh mna kojastttt ?? I don’t know
    —-
    پر : mayra عزيزم … تا موقعي که اونجا بودم ، ذهنم منفي ميبافت پشت سرهم و کم کم حس مي‌کردم که من اصلا نميتونم دور از جايي باشم که اينهمه توش زحمت کشيدم … بعد سعي کردم که قسمت خوبش رو ببينم و احساس کردم که بازهم ميتونم از صفر شروع کنم
    با اين فکرها خودت رو اذيت نکن … تا چندماه ديگه حتي وقتي برگردي حس ميکني که اينجا خونت نيست
    چقدر نصيحت کردم. ..يکي نيست به خودم بگه;) … امتحانها که ديگه تموم شد فکر کنم؟

  2.  
    January 22, 2008 | 11:13 pm
     

    سلام…خوش آمدید!
    —-
    مرسي eaglebig عزيز

  3.  
    January 23, 2008 | 12:46 am
     

    با لگد باید می‌خوابوندی لای پاهاش که بفهمه دخملای ایرانی چه خطراییند!
    ——
    پر : جالبات عزيز … همسر خان نيم ساعت بعدش امتحان داشت و ما براي اين امتحان کوفتي اينقدر دردسر کشيديم… حتي اگر پولم رو ميدزديد … اون موقع نميگفتم … فقط ميخواستم فرار کنم از اونجا و دست همسر عزيز رو ميکشيدم
    حالا يه برنامه ميزاريم … ميريم آنکارا اينقدر اونجا مي‌ايستيم که بياد بعد هر چي تو بگي ;)

  4.  
    January 23, 2008 | 8:23 am
     

    درود
    به خونه خوش برگشتی
    امیدوارم زودی روحیه ات عوض بشه .. مثل همیشه عالی بشی

    بدرود
    —–
    پر: مرسي پرهام جان … الان هم خيلي بهترم…پام که به خونه رسيد احساس امنيت کردم

  5.  
    samae
    January 23, 2008 | 9:01 am
     

    salam Par joonam. elahi dastesh beshkanad. vaghean ja khordam va narahat shodam.omidvaram hamishe khobe khob va shade shad bashi.
    —-
    پر : من هم اميدوارم که خدا يک عقلي بده بهش … روح و روان ما را ريخت بهم :(

  6.  
    January 23, 2008 | 10:42 am
     

    اي بابا! چه سفري شد:(
    خوبه حالا اتفاقي براتون نيفتاد….
    همسرت از امتحان راضي بودن؟
    راستي اين همايش نيكي رو ميري؟
    —–
    پر : خدا کنه که خوب بشه امتحان رو
    همايش رو حتما ميرم

  7.  
    January 23, 2008 | 11:01 am
     

    ميگم من تو فكرم بود كه براي تعطيلات نوروز يه سفر بريم استانبول. با خوندن اين پستت يه كمي مردد شدم!
    —-
    پر : من البته استانبول نرفتم … اما آنتاليا خوب بود …شايد يکي از سفرهايي بود که به من خيلي هم خوش گذشت و کمتر هم ترک ميديدي….بيشتر از کشورهاي ديگر بودند … اونجا با دختر روسي آشنا شدم که ميگفت فصلهايي که توريستا نيستند… آنتاليا اينقدر هم آزاد نيست
    اما از استانبول تعريف زياد شنيدم …آنکارا را هم فکر نمي‌کردم که يک ديوانه سر صبحي به تور من بخوره

  8.  
    January 23, 2008 | 11:17 am
     

    متاسفم… البته همه جا ناامنی هست…
    ولی ما هم 2 سال پیش توی ترکیه با پلیسشون درگیر شدیم!!! اصلا نمیدونم چرا این جماعت اینقدر نچسبن ;)
    حالا خوش گذشت؟؟ رسیدن به خیر
    —–
    پر : ليناي عزيزم …اصلا خوش نگذشت …پرواز برگشت 4شنبه بود و من رفتم عوضش کردم

  9.  
    January 23, 2008 | 12:24 pm
     

    راستی امتحان چطور بود؟ امیدوارم با نتیجه خوب امتحان خاطره بد اونروز از بین بره :)
    —–
    پر : من هم اميدوارم که نمره قبولي رو بياره …ديگه دلم نمي‌خواد برم

  10.  
    January 23, 2008 | 12:50 pm
     

    Oh My gosh

    واقعا باید در اول مملکت خودمون رو گل بگیرن که آدم برای یه امتحان چه سختی هایی باید به خودش بده و بعد در اون ترکستان که هر چقدر هم بخوان خودشونو تو اروپا جا بزنند باز هم مردمونش ازنوع میدل ایستی تشریف دارند
    راستی این بلاگ فارسی ام رو دوباره راه انداختم. هنوز یه پست ازم طلب داری. زیاد منو تو قرض نگه ندار
    ;)

    —-
    پر : حميد جان آخر قراره يکي باشه و من ميخوام اون يکي حسابي کامل باشه ;)
    وبلاگ فارسي هم مبارک … حالا براي شيريني مي‌رسيم خدمتتون

  11.  
    January 23, 2008 | 2:01 pm
     

    آآآآآآآآآآآآآآ چقدر عجیب. چرا اینطوری ؟ با شما مشکل داشته و یا طرف دیوونه بوده؟ حالا رسیدن به خیر. هوا هم حسابی سرد بود نه؟ راستی امتحانتون کجا برگزار شد؟ راضی هست همسرت از امتحان؟
    ——
    پر: مريم جان …فکر کنم ديوانه بود چون اگر دزد بود ميامد دنبالمون … هوا هم خيلي خيلي سرد بود
    امتحان تو هيلتون بود و ليستنينگ تو کاروم … ايندفعه مثل اينکه وضع خيلي خرابتر بود چون ديگه اصلا انگليسي صحبت نميکردند و همسر عزيز ميگفت سرجلسه امتحان من چندبار تاکيد کردم که من ترکي بلد نيستم … حتي ديگه به خودشون زحمت نمي‌دادند که به انگليسي تکرار کنند
    همسر خان از امتحان راضي نيست و ميگه ريدينگ خيلي سخت بوده و من اميدوارم که نمره قبولي رو بياره

  12.  
    January 23, 2008 | 3:56 pm
     

    merci babat nasuhtta ….nababa hanuz tamum nashodehh ,kalafeh shodammm .ta baad
    ————
    پر: تموم که بشه کلی روحیه تازه میگیری و کیف میکنی :)

  13.  
    January 23, 2008 | 7:55 pm
     

    سلام
    عجب آدم دیوانه ای بوده ها، خوب خدا رو شکر که به خیر گذشت
    امیدوارم زیاد تاثیر منفی روی امتحان همسرتون نگذاشته باشه و دیگه مجبور نباشد برید برای امتحان
    ————
    پر : من هم امیدوارم امین جان

  14.  
    S.
    January 24, 2008 | 7:00 am
     

    ایران یکی از امن‌ترین کشورهایی هستش که من دیدم. البته دوبی هم به نظر من امن بود. بنده تا 2 صبح تو کوچه پس کوچه‌ها پلاس بودم و خداییش کسی نگفت بالای چشمت ابرو هستش. تهران هم به همچنین، دیروقت از کنسرت بیرون اومدن و آخر شب توچال رفتن منو اصلا نگران نمی‌کرد. توی این مملکت کوفتی من 8 شب به بعد بیرون نمی‌رم. اینجا همه اسلحه دارن و چپ نگاهشون کنی کار به جاهای باریک می‌کشه. حتی اگر چپ هم نگاهشون نکنی کافیه از قیافه‌ی آدم خوششون نیاد. سر چراغ قرمزها ماشینها کنار هم توقف نمی‌کنن. معمولا یه ماشین جلو یه ماشین یه کمی عقب‌تر توقف می‌‌کنه چون خیلی می‌شه که طرف مسته و از قیافه‌ی آدم خوشش نمیاد و با اسلحه می‌زنه. همین الان قبل از اینکه آنلاین بشم باید یه دقیقه می‌رفتم سر کارم. یکی دو تا کاغذ داشتم که باید از اونجا کپی می‌کردم. مجبور شدم با یکی از دوستهام برم و برگردم که تنها نباشم و هنوز ساعت 8:30 شب نشده اینجا. توی آمریکا از هر 4 زن به یکی تجاوز شده. یعنی 25٪ زنهای آمریکا بهشون تجاوز شده. این یعنی آمار سرسام آور. خلاصه که من ایران رو به جاهای دیگه از لحاظ امنیت ترجیح می‌دم. ببخش روده درازی کردم. رسیدن به خیر. :)
    ————-
    پر : sعزیزم … البته خیلی هم خوشبین نباش این رو من همیشه به دخترداییم که هرسال میاد و تا ساعت2 از خانه بیرون میمونه هم کردم و گوش نداد و بعدش بلایی سرش آمد که هیچوقت یادش نره که اینجا ایرانه ;)
    با این چیزهایی که از ینگه دنیا گفتی البته ایران هنوز امن تر هستش … عجب ترسناکه اونجا ! … به نظر من تو زندگی هیچ چیز اندازه امنیت مهم نیست

Leave a comment




اطلاعاتی برای نظر دادن کاربران
خطوط و پاراگرافها به طور خودکار شکسته میشوند. آدرس ایمیل شما هرگز نمایش داده نمیشود. .

از کلیدهای زیر برای تغییر ظاهر نظر خود استفاده کنید.


RSS نظرات | TrackBack URI