الان 10 روزه یه چیزی تو گلوم گیر کرده الان که داشتم وبلاگ همای عزیز رو میخوندم دیدم که دیگه نمیشه ساکت موند
چند مدت پیش زنگ زدم 118 ….نه… همه مکالمه رو کامل مینویسم
لطفا british council من: شماره
…خانم118: هیچی نمیگه
بعد از کمی صبر میگه شماره بریتیش ایر وی رو دارم….من یهو یادم اومد که این نفهمیده من چی میگم….گفتم : نه نه منظورم چیزه…ااااا…کنسولگری هست
خانم118: خوب از اول بگو….عقده داری…چرا اینجوری حرف میزنی
همینطور که داشت حرف میزد به همکارشم گفت که… مردم کمبود دارن…عوضی…ودیگه قطع کرد و من نشنیدم که چی گفت
هنوز که دارم اینارو مینویسم و یادم میاد عصبانی میشم….که حتی نگذاشت منم حرفمو بزنم یا حتی بگم …بابا ببخشید من اشتباه کردم
*
جند روز پیش یکی از همکارهام بعلت اینکه کارش سخته و حقوق خوبی بهش نمیدن میخواست از شرکت بره…من میدونستم داره اشتباه میکنه…رفتم باهاش صحبت کردم که فلانی …ببین تو یه مهندس صفر هستی الان داری ماهی اینقدر میگیری… مهندسای با سابقه هم اینقدر نمیگیرن…خوب حداقل کار پیدا کن بعد بگو دیگه نمیام .احساس کردم یه کمی مجبورش کردم که فکر کنه…هفته بعدش که حقوقها رو دادن…اومد تو اتاق من وگفت…تو چقدر حقوق گرفتی؟ …(تجربه نشون داده که این سوال رو فقط یه احمق از کسی میپرسه)…اما گفتم شاید میخواد ببینه که راست گفتم یا نه….گفتم اینقدر…در ادامه هم گفتم ببین خوب میگیری
یه کم منو نگاه کرد بعدشم گفت…به تو زیاد میدن…کاری نمیکنی تو که…از صبح اینجا نشستی
تو دلم گفتم …حق با شماست حتما با مدیریت در اینباره صحبت میکنم که چرا عقلش نمیرسه و به من اینهمه حقوق میده…لااقل بیاد از تو بپرسه که به هر کارمندی چقدر بدم خوبه
نتیجه این شد که به جهننم که داری میری…یه احمق دیگه مثل تو میارن دیگه
*
دیروز یکی از دوستام پیشم بود که تو کارش خیلی موفق هست و از قرار همکارها طاقتش رو ندارن…و کلی در انواع مختلف بهش حال میدن .بدیش اینه که وقتی همه یه جا مثل هم میشن ادم حس میکنه پس مشکل از خودشه
*
این مورد رو هم بگم که خوب متوجه بشیم که کجا زندگی میکنیم.
.این دیگه جا نداره…هر جایی ممکن هست که اتفاق بیافته
گاهی حس میکنم که یه نگاه روم سنگینی میکنه…بی اراده برمیگردم که ببینم کی داره نگام میکنه….خوب طبیعتا چشمام میافته تو چشم اون شخص….چشمی برام نازک میکنه و صورتش رو بر میگردونه….بعضی وقتها دلم میخواد بهش بگم بابا جان…من خرم و ندیدم که یک ساعته که منتظری من نگات کنم
جالب اینکه چند روز پیش توی کارواش من یادم بود که این یارو رو یه وقت نگاش نکنم…چون از چرخیدنش دور ماشینش معلوم بود که میخواد بره رو اعصاب من
وایساد زیر چشمی منو نگاه کرد منم خودمو مشغول کردم به نگاه کردن ماشینی که داشت شسته میشد…اومد جلوی دیدم وایساد و پشتش رو کرد…جوری که اگه یه نیم قدم میومد عقب …رو سر من میتونست وایسه…میخواستم بگم ببین ماشینت خیلی قشنگه میخوای بری اونورتر وایسی
*
اها یه چیزه دیگه ما با یه شرکتی کار میکنیم که سفارشاتمون رو میدیم به اونها..(من به خانم منشیمون گفتم که وقتی تلفنی برام میگیری حتما بگو از کدوم شرکتی و کی داره حرف میزنه…این شرکت مربوطه یه خانم منشی داره که من اصلا دلم نمیخواد بهش سفارش بدم….اینجوریه
من: سلام خانم درباره سفارش …تاریخ… میخواستم که تعدادش رو به اینقدر عوض کنم
صدایی نمیاد…بعد از یه مدت
خانم مربوطه: خوب…شما؟ از کجا زنگ میزنید؟
من: دوباره توضیح میدم (جالب اینه که این خانم هفته ای حداقل یکبار با من حرف میزنه …آدم اینقدر کم هوش؟
خانم مربوطه: میخواین چیکار کنید؟
من: دوباره توضیح میدم
خانم مربوطه: خوب…نیم ساعت دیگه زنگ بزنید
گاهی فکر میکنم که اونا مشتری ما هستن و من باید مراعاتشون رو بکنم
البته این دهمین منشی این شرکت هست و الحق که از قبلی ها خیلی بهتره
*
این ملت قاطی کردن…البته من منظورم به همه نیست به خدا…اما خودم خیلی آزار میبینم چون همیشه توی اینجور
روابط کندم…یعنی اصلا نمیتونم فکر کنم که طرف چه فکری تو سرش هست…یا من چه عکس العملی باید نشون بدم
از نیم ساعتی که با یکی حرف میزنم 20 دقیقه زخم زبون میشنوم
فقط میگم خدایا منو از اینجا ببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببر
دوست عزیز من احساست رو درباره رفتن خوب میفهمم ولی فقط خواستم بگم که من رو خدا نبرد … خودم عزمم رو جزم کردم و رفتم … سخت بود ولی غیرممکن هم نبود … راستی به وبلاگستان هم خوش آمدی … من از رختکن خاطرات آمدم بهت سر بزنم و خوشامد بگم … موفق باشی دوست عزیز
بامداد عزیز….
مرسی از توجهت…البته منم بیکار نیستم اما خوب به قول خودتون اسون هم نیست…و کم زمان نمیبره….